<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%B9%D9%85%D8%B1</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:کشته شدن عمر - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%B9%D9%85%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:09:54Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;diff=119&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « �۳۰۷۶ ترجمةٌ تادیخ طبری  به گردش بازار رفت وابولو له غلام مغیرةبن‌شبه وی را بدید.  ابو لو له که‌نصرانی بود» به‌عمر گفت: «ای امیرم‌منان در کار مغیر قبن‌شعبه‌با من نیکی کن که خراجی سنگین برعهده دارم»  عمر گفت: «خراح توچند است؟ »  گفت: «هرروز د...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D8%AF%D9%86_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;diff=119&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T18:40:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « �۳۰۷۶ ترجمةٌ تادیخ طبری  به گردش بازار رفت وابولو له غلام مغیرةبن‌شبه وی را بدید.  ابو لو له که‌نصرانی بود» به‌عمر گفت: «ای امیرم‌منان در کار مغیر قبن‌شعبه‌با من نیکی کن که خراجی سنگین برعهده دارم»  عمر گفت: «خراح توچند است؟ »  گفت: «هرروز د...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
�۳۰۷۶ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گردش بازار رفت وابولو له غلام مغیرةبن‌شبه وی را بدید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو لو له که‌نصرانی بود» به‌عمر گفت: «ای امیرم‌منان در کار مغیر قبن‌شعبه‌با&lt;br /&gt;
من نیکی کن که خراجی سنگین برعهده دارم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «خراح توچند است؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «هرروز دودرع»&lt;br /&gt;
گفت: «ضناعت. تونجیست؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «نجارم ونقاش و آهنگر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بنظرمن با این همه کار که می‌کنی خراج توسنگین نیست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه عمر گفت: «شنیدم گفته‌ای اگر بخو اهم آسیابی بسازم که به كمك باد&lt;br /&gt;
کار کند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کُفت: «ا گر سالم‌ما ندم آسیایی برایت بسازم که سردم مشرق ومغرب از آن&lt;br /&gt;
سخن کنند)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابولو له برفت وعمرگفت: «اين غلام هم‌اکنون مرا تهدید کرد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: آنگاه عمر سوی منزل حویش رفت وروزبعد کعب‌الاحبار پسش وی&lt;br /&gt;
آمدو گفت: «ای امیرممنان! وصیت کن که‌سه روز دیگرخوامی مرد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «از کجا میدانی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «اینرا در کتاب خداعزوجل» تورات. می‌بابم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «عمربن‌خطاب را در تورات می‌یابی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: « بخدا نه» اما وصف و مشخم‌ایي ترا می‌یابم و اينکه مدت توبه سر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جضاتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۲۰۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسیده است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عمر درد و رنجی‌احساس نمی کرد وچون روزبعد شد. کعب بیامد و&lt;br /&gt;
گفت: «ای امیرمومنان يك‌روز برفت ودوروز دیگر مانده است »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس‌فردا باز پیش‌عمر آمد و گفت: «دوروز گذشته و يك روزوشب مانده که‌تا&lt;br /&gt;
صبح زنده خو اهی بود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: چون صبح شد عمر برای نماز برون شد وچنان بود که کسانی را بسه&lt;br /&gt;
صفها می گماشت وچون صفها مررتب می‌شد می آمد وتکبیر می‌گفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ابولولوه جزومردم در آمد» خنجری به دست داشت که دوسرداشت&lt;br /&gt;
ودستگیرة آن در میانه بود» شش‌ضربت به عمر زدکه یکی زیرتهیگاه‌وی بودوهمان&lt;br /&gt;
بودکه اورا کشت کلیب بن‌ابی‌بکیر لیثی نی زکه پشت سر عمربو دکشته شد. و چون&lt;br /&gt;
عمر سوزش اسلحه را احسا س کرد از پای در آمد و گفت: «عبدا لرحمان‌بن‌عوف&lt;br /&gt;
میان مردم هست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «آری ای امیرمومنان اينك اوست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «پیش بیاوبا مردم نما ز کن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عبدالرحمان‌بنعوف بامردم نماز کرد عمر همچنان‌افتاده بود؛ آنگاه&lt;br /&gt;
وی را برداشتند و به خانه‌اش بردند. عبدالرحمان‌بن‌عوف را خواست وگفت:&lt;br /&gt;
«می‌خو اهم به تووصیت کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ای امیره‌ومنان بله»|گربه‌من بگویی از تو می‌پذیرم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «مقصودت چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «می‌خواهی مرا معین کنیآ»&lt;br /&gt;
گفت: «بخدانه»&lt;br /&gt;
گفت: «بخدا هر گز در آن دخاات نمی کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹ بو ...از که ینمت حدا2, صا. الله‌علنه ه سلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۰۷۸ ترجمهة تادیخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گذشت واز آنها راضی بود» سخن کنم. علی و عثمان وز بیروسعد را به نزدمسن&lt;br /&gt;
بخو ان .۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کفت: «سه روز در انتظار برادرتان طلحه بمانید و اگر نیامد کارتان را&lt;br /&gt;
به سر برید» ای‌علی اترا به‌عدا قسم میدهم» اگرعهده‌دار امور مردم شدی‌بنی‌هاشم را&lt;br /&gt;
به گردن‌مردم‌سوارمکن. ای عثمان! ترابخدا سو گند می‌دهم اگر عهده‌داز امورمردم&lt;br /&gt;
شدی پسران ابی‌معیط را به‌گردن مردم سوار مکن. ای سعد! ترا بخداقسم میدهم&lt;br /&gt;
اگر عهده‌دار امور مردم شدي خویشاوندان خود را به کردن مردم سوار مکن»&lt;br /&gt;
برخسیزید و مشورت کنید آنگاه کار خسویش را به‌سر بربد» صهیب با مردم نماز&lt;br /&gt;
کند . »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه ابوطلحهةٌ انصاری را پیش خواند و گفت: «بردرشان بایست ونگذار&lt;br /&gt;
کسی پیش آنها رود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفت: «خلیفه پس از خویشتن را دربارهٌ انصار که به خانه وایسان&lt;br /&gt;
پیوسته‌اند سفارش می کنم که با نیکو انشان نیکی کند و از بدانشان در گذرد » خليفة&lt;br /&gt;
پس از خویش را درباره‌بدویان سفارش می کنم که مایهةٌ اسلامند» ز کات ایشان را&lt;br /&gt;
بگیرد وبه فقیران دهد. خلیفه پس از خویش را دربارة ذمیان پیمبر خسدا سفارش&lt;br /&gt;
می کنم که به پیمان آنها وفا کند» خدا با ابلاغ‌کردم؟ راه خلیفهٌ بعدی را هموار&lt;br /&gt;
کردم »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سی سگفت: «ای عبدالله! بروببین قاتل کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ای امیرمومنان ابو اوه لوغلام‌مغیر ةبن‌شعبه‌تر اکشته است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «حمد خدارا که مرگ مرا به دست کسی فرار نداد که یکبار برای‌عدا&lt;br /&gt;
سجده کرده باشد. ای عبدالله‌بن‌عمر! پیش‌عایشه رو واز اوبخواه اجازه دهد که مرا&lt;br /&gt;
پهلوی پیمبر خداصلی الله‌علیه‌وسلم وابوبکر به ال کنند. ای عبدالله‌بن عمر !گر قوم&lt;br /&gt;
انفتلافت ک‌وند نا کل نت باه اک سهد...- فا با دسته‌ا» با که عندال حمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن است. ای‌عبدالله! مردم‌را ببار .»&lt;br /&gt;
کو ید: مهاجران وانصار پیش وی می آمدند و به اوسلام می گفتند.&lt;br /&gt;
عمر می‌گفت: «آیا این با رضای شما بود؟»&lt;br /&gt;
می گفتند: «خدانکند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تردید نیست که سخن همانست که کعب گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مرا از مرگ‌باك نیست که خواهم مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مرا از گناه با کست که از پس گناه‌آید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: گفتند: «ای امیرمومنان چه شود اگر طبیب‌بخواهی.»‌طبیبی ازمردم&lt;br /&gt;
بنی‌الحارث را پیش خواندند که نبیذی به اوخورانید ونبیذ برون آمدکه رن&lt;br /&gt;
نامشخص داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیب گفت: «شیر به‌او بنوشانید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: شیر سفید برون‌آمد به‌ا و گفتند: «ای امیرممنان وصیت کن »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: صهیب بیامد و بر اونماز کرد» پیش از آن دوتن‌از اصحاب پیمیر خدا&lt;br /&gt;
صلی الله‌علیه‌و سلم» علی و عثمان» پیش آمده‌بو دند که‌یکی از طرف‌سروی آمدودیگری‌از&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و را ۳0 و 8 ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۰۳۰ ترجم متادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته که صهیب پیشو ای نما زاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس صهیب بیامد و براونماز کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوبد:و آن پنج کس وارد قبروی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوجعفر گوید : به قولی در گذشت عمر درغرة محرم سال بیست و چهارم&lt;br /&gt;
بوو..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو بکربن اسماعیل گوید: عمربه روز چهارشنبه چهار روزمانده از ذ۶ی‌حجةً&lt;br /&gt;
سال بیستو سوم ضربت خورد وروزیکشنبه صبحگاه اول محرم‌سال بیست وچهارم&lt;br /&gt;
به خال رفت و خلافت وی ده سال وپنجماه وبیست ويك روز بودکه از هنگام&lt;br /&gt;
در گذشت ابوبکر گذشته بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام در گذشت وی بیست ودوسال‌ونه ماه وسیزده روز از همجرت گذشته&lt;br /&gt;
بود. روزدوشنبه سه‌روز رفته از محرم باعژمان بیعت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی‌گوید: این را برای عثمان اخنسی نقل کردم و گفت: « خطا کسرده‌ای »&lt;br /&gt;
عمر چهار روزمانده ازدی حجه‌در گدشت ويك روز ازذی‌حجه مانده بود که‌باعثمان&lt;br /&gt;
بیعت کردند وخلافت وی از محرم سال بیست وچهارم آغاز شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابومعشر گوید: عمر روز چهارشنبه چهار روز مانده از ذی‌حجه سال‌بیست و&lt;br /&gt;
سوم کشته شد. مدت خلافت وی ده‌سال وششماه‌وجهار روز بود» پس از آن‌باعثمات&lt;br /&gt;
بیعت کر دند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوجعفر گوید: بهكفتةٌ مداینی عمر روزچهارشنبه هفت روزمانده از ذی‌حجه&lt;br /&gt;
و به کفته دیگرشش روزمانده از ذی حجه ضربت خورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلید بن‌ذفره گوید: عثمان سه‌روز رفته از محرم‌سال بیست وچهارم به خلافت&lt;br /&gt;
رسید وبیامد وبا مردم نماز عصر کرد ومقرری افزود وفرستادگان روانه کرد وایین&lt;br /&gt;
رسم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۳۱*۰۱۳۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شدند. وقت پسین رسیده بود ومذن صهیب اذان گفته بود ومردم میان اذان واقامه&lt;br /&gt;
فر اهم آمده بو دند که عشمان بیامد وبا مردم نماز کرد و بکصد به مقرری‌افزودو کسان&lt;br /&gt;
به ولایات فرستاد ونخستین کس بود که چنین کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هشام بن محمد گوید: عمرسه روز مانده ازذی‌حجه سال بیست وسوم‌در گذشت&lt;br /&gt;
وخلافت وی ده سال وششماه وجهار روز بود .&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>