<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%D9%88_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:فتح مصر و اسکندریه - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%D9%88_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%D9%88_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:14:14Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%D9%88_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87&amp;diff=95&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی «  ابن اسحاق کو ید: وقتی عمر از شام فراغت یافت به عمروبن‌عاص نوش ت که با سپاه عویش سوی مصررود واوبرفت وبه سال بیستم باب‌الیون راگشود.  ابوجعفررگوید: درباب فتح اسکندریه حلاف هست» بعضی ها گفته‌اند به سال پیست‌و پنجم وسال دوم خلافت عشمان گشوده شد...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%85%D8%B5%D8%B1_%D9%88_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87&amp;diff=95&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T15:26:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «  ابن اسحاق کو ید: وقتی عمر از شام فراغت یافت به عمروبن‌عاص نوش ت که با سپاه عویش سوی مصررود واوبرفت وبه سال بیستم باب‌الیون راگشود.  ابوجعفررگوید: درباب فتح اسکندریه حلاف هست» بعضی ها گفته‌اند به سال پیست‌و پنجم وسال دوم خلافت عشمان گشوده شد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق کو ید: وقتی عمر از شام فراغت یافت به عمروبن‌عاص نوش ت که&lt;br /&gt;
با سپاه عویش سوی مصررود واوبرفت وبه سال بیستم باب‌الیون راگشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوجعفررگوید: درباب فتح اسکندریه حلاف هست» بعضی ها گفته‌اند به سال&lt;br /&gt;
پیست‌و پنجم وسال دوم خلافت عشمان گشوده شد وعامل آن عمروبن‌عاص بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کو ید: وچون‌بابالیونرا کشودیم‌ازدهات روستایی که‌مابین آ نجاو اسکندر به&lt;br /&gt;
بوديکايك گذشتیم تا به بلهیب رسیدیم که‌از دهکده‌های روستابود و آنرا دهکد؛ر نس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 ص ۰ محم.__&lt;br /&gt;
نب م , کفتند: وداممت ان ما به مدنته. فا نوفدم ود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۳۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمهً تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: وچون‌به‌بلهیب رسیدیم فرمانروای اسکندریه کس پیش عمرو بن‌عاص&lt;br /&gt;
فرستاد که من به کسانی که بنظرم از شما گروه عربان منفورتر بودند » یء‌نی پارسیان&lt;br /&gt;
ورومیان» جزیه‌می‌دادم اگر بخواهی به تسوجزیه‌میدهم به شرط آنکه هرچه اسیر از&lt;br /&gt;
سرزهین من گرفته‌اید پس‌دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عمروبن‌عاص به اوپیغام داد که پشت‌سرمن امیری‌هست که‌نمی توانم&lt;br /&gt;
بی‌نظر او کاری را به سربرم» اگر خواهی دست از تومیدارم و دست از من‌بدار تا&lt;br /&gt;
آنچه را به من پیشنهادکرده‌ای برای اوبنویسم» اگرپذیرفت»من نیزمی‌پذیرم واگر&lt;br /&gt;
دستوری جز این داد به کار می‌بندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: واو گفت: «چنین باشد »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه عمروبن‌عاص به عمربن حطاب نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضمن نامه پيشنهاد فرمانروای اسکندریه را یادکرد. هنوز باقیمانده اسیران‌آنها بسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست مابود. در بلهیب توقف کردیم ومنتظر نامهةٌ عمر ماندیم تا بیامده و عمرو آنرا&lt;br /&gt;
برما فروخواند وچنین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«..اما بعد» نامه تورسید که نوشته بودی فرمانروای اسکندربه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پیشنهاد کرده که جز به دهد» بشرط آنکه اسیر ان‌سرز مین وی‌راپس بدهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یجان‌عودم جزیه‌ای که پیوسته به ما ومسلمانان پس‌از ما رسد به نزد من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشتر از غنیمتی است که تقسیم‌شود و گو بی‌نبود. به‌فرمانروای اسکندریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پيشنهاد کن به تو جزیه دهد به این شرط کسه‌اسیران آنها راکسه به دست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شماست میان‌اسلام ودین قومشان مخیر کنید: هر که اسلام اختیار کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جزو مسلمانان است ووظایف و تکالیف وی همانند آنهاست وهر که دین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«قوم خویش اختیار کرد مانند دیگر همکیشان‌خودجزیه‌رهد. اسیر انی که‌به&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«سر زمب؛, عر ت‌یر اکنده‌اند او به....-- که وانمت وستده‌اند» بت دادنشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�عمرو کس فرستاد و مضمون نامه امیرمومنان را به‌فرمانروای اسکندربه خبر&lt;br /&gt;
دادواو گفت: «جنین باشد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ما اسیرانی را که به دست داشتیم فراهم آوردیم» نصرانیان نیر فراهم&lt;br /&gt;
آمدند. یکی را از آنها که به‌دست ما بودند میاوردیم واورا میان اسلام و نصر انیت&lt;br /&gt;
مخیر می کرددم» اگر اسلام اختیار می‌کرد» تکبیری می‌گفتیم که از تکبیرمان به&lt;br /&gt;
هنگام فتح دهکده رساتر بود. آنگاه وی را به‌حودمان می‌پیوستیم. واگر نصرانیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش آوردیم ابومریم عبدالله‌بن عبدالرحمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاسم‌بنقزمان‌گو ید: اورا دیدم که سردسته (عریف) بنیز بید بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیاد گوید: اسلام و نصرانیت بدوعرضه کردیم» پدر ومادر وبرادرانش جزو&lt;br /&gt;
نصاری بودند » اسلام اختیار کرد ووی را بطرف خودمان آوردیم و پدر و مادر و&lt;br /&gt;
برادرانش برجستند واورا از دست ما می کشیدند چندانکه جامه‌های وی را به‌تتش&lt;br /&gt;
دریدند وا کنون چنانکه می‌بینی سردستهً ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس از آن اسکندریه گشوده شد و وارد آن شدیم واین زباله‌دان که&lt;br /&gt;
اکنون هست؛ ب رکنار اسکندریه بود و اطراف آن سنگ بود چنانکه هست و کمو&lt;br /&gt;
بیش نشده» هر که پندارد که براسکندریه ودهکده‌های اطراف آن جزیه نبود و مردم&lt;br /&gt;
آن پیمان نداشتند بخدا درو غمی‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاسم‌بن‌ق&amp;lt; مان گو بد: این حدد.؛..&amp;quot; تتجا به مبان آمد که شاهان ینت امه ده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۳۲ ترجم‌تادیخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس سس سس س&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالار ان مصر می‌ نوشتند که مصر به جنگ کشوده شد و آنها بند ان مسا هستند» که&lt;br /&gt;
هرچه خواهیم دربارة آنها اراده کنیم وهرچه خواهیم کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فتحی نصیب کرد سالار آنجا باشد آنگاه‌ز بیر بن‌عوام را ازپی فرستاد که کمك وی&lt;br /&gt;
باشد. ابوعبیده را نیز سوی رماده فرستاد و گفت اک خدا فتحی نصیب کرد به کار&lt;br /&gt;
حویش باز گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبده گوید: وقتی عمر سوی مدینه باز گشت» عمرو بن‌عاص سوی مصر رفت&lt;br /&gt;
وبه باب‌الیون رسید» زبیر نیز از پی اورفت و آنجاف راهم آمدند که ابومریم جائلیق&lt;br /&gt;
مصر با اسقف ومردم مصمم به‌مقابله آمدند. مقوقس آنها را برای حفظ دیارخویش&lt;br /&gt;
فرستاده بود وچون عمرو آنجا فرودآمد با وی بجنگیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر و کس فرستاد که شتاب مبارید تا حجت برشما تمام کنیم» آنگاه در کار&lt;br /&gt;
خویش بنگرید و آنها پاران خویش را بداشتند. سپس عمرو کس فرستاد که‌من‌میان&lt;br /&gt;
دوسپاه می آیم؛» ابومریم و ابومریام به سوی من آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها پذیرفتند وبه همدیگر اعتماد کردند» عمروبه آنهاگفت: «شما دو راهب&lt;br /&gt;
این دیارید» بشنوید که خدا عزوجل محمدصلی الله‌علیه‌وسلم را به حق‌برانگیخت و&lt;br /&gt;
اورا به حق مأمور کرد» محمد صلی‌الله‌علیه وسلم؛ مارا به حق فرمان داد و آنچه را&lt;br /&gt;
فرمان داشت به سربرد» آنگاه برفت که درود ورحمت خدا براوباد» و آنجه را به&lt;br /&gt;
عهده داشت انجام داده بود ومارا به راه روشن نهاده بود . از جمله چیزها که به ما&lt;br /&gt;
دستور داد این بود که حجت به کسان تمام کنیم. پس ما شما را به اسلام می‌خوانیم&lt;br /&gt;
ه رکه بپذیرد همانند ماست وهر که نپذیرد جزیه براوعرضه کنیم وحفاظت اورا به&lt;br /&gt;
عهده گیریم» پیمبر ما گفته که ما دیار شما رافتح می کنیم و به‌سبب خویشاو ندی که‌در&lt;br /&gt;
میانه‌هست» سفارش شما را به‌ما کرده .۰۰ _+سین شبب اکر ببذبرید تعهد ما نسبت به&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�بسم سم دس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مضاعف است. از جمله دهتورهاکه امیر ماداده اینست که با قبطیان نیکی کنید&lt;br /&gt;
که پیمبر خداصلی‌الله‌علیه‌وسلم دربار قبطیان سفارش نيك به ما کرده که‌نسبت به آنها&lt;br /&gt;
خویشاو ندی داریم و تعهد حفاظ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «این‌قرابتی است دور که جز پیمبران رعایت آن نکنند» زنی نامدار و&lt;br /&gt;
والامقام بودکه دعتر شاه ما بود واز مردم منف بود وشاهی از خاندان آنها بسود&lt;br /&gt;
مردم عین‌شمس بر آنها غلبه یافتند وخونشان بریختند وملکشان بگرفتند وبه‌غربت&lt;br /&gt;
افتادند و او به دست ابر اهیم‌علیه| لسلام افتاد» آفرین براوباد» مارا امان بده تاپیش‌تو&lt;br /&gt;
باز آییم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو گفت: «کسی همانند من فریب نمی‌خورده سه روز مهلت می‌دهیم که&lt;br /&gt;
بنگرید وبا قوم خویش سخن کنید» سپس با شما جنگ می کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «مدت را بیفزای» وعمرو روزی بیفزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز گفتند: «مدت را بیفزای»وعمرويك روز دیگر بیفزود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سوی مقوقس رفتند که می‌خواست بپذیرد اما ارطبون نگذاشت شت جواب&lt;br /&gt;
مو افق دهدو کفت که جنک باید کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوراهب به مردم مصر گفتند: «ما می کوشیم که از شما دفا ع کنیم وسوی آنها&lt;br /&gt;
باز نمی گردیم. چهار روزه‌انده که در اثنای آن حادثه‌ای نخو اهد بود و امیدو اریم‌در&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امان باشید .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان عمرووزبیر در معرض شبیخون فرقب قز از گر فتندا. اماعمرو آماده‌بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌-&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرما فرستاد که آنجا فرود آمد و نیز عوف بن‌مالك را سوی اسکندربه فرستاد و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هريك از آنها به مردم شهری که مقابل آن بودند گفتند اکر برون‌آیید در امان خواهید&lt;br /&gt;
نخ6 ااز مایت بسا 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�اس سس ِ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۴ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفتند: «چنین باشد» اما در انتظار مردم عین‌شه‌س‌بودند ومسلمانان کسانی‌را&lt;br /&gt;
که مابین دوشهر بودند به اسیری گر فتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوف‌بن‌ما لك گفت: «ای مردم اسکندر به شهر شما جه زیباست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «اسکندر گفت : شهری بسازم که محتاج خدا باشد و از خلق بی‌نیاز&lt;br /&gt;
ورونق آن‌بماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرهه به مردم فرما گفت: «ای مردم فرما شهر شما چه کهنه است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «فرما گفت: شهری‌بسازم که از خدابی‌نیاز باشدوبه‌مردم محتا ج‌ورونق&lt;br /&gt;
آن‌برفت» اسکندر وفرما دو برادربودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوجعفر گوید: بکفتة ابن کلبی‌دو بر ادر بودند و اسنکدریه: و فرمابه آنهاانتساب&lt;br /&gt;
بافت» هرروز در فرما چیزی ویران می‌شود ومنظرة آن کهنه‌شده اما رونق اسکندر به&lt;br /&gt;
بجا مانده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوعشمان گو ید: وقتی عمر درعین شمس با جماعت مقابل شد» پادشاهی‌میان&lt;br /&gt;
مردم قبط و نو به مشترك بود وزبیر همراه عمرو بود» مردم مصربه شاهشان گفتند: «با&lt;br /&gt;
قوم ی که کسری و قبصر را بشکستند و بردیارشان تسلط يافتند چه خو اهی کرد؟بااین&lt;br /&gt;
جماعت صلح کن و پیمانی ببند وبا آنها مقابله مکن ومارا مقابل آنها مبر .»و این‌به‌روز&lt;br /&gt;
چهارم بود اما شاه نپذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه حمله آغاز شد وجنگٌدر گرفتزبیر به بالای حصار رفت وچون او را&lt;br /&gt;
بدیدند در را به روی عمرو بکشودند و به‌صلح پیش وی آمدند که پذیرفت و زبیر به&lt;br /&gt;
جنکك وارد شهر شد وهمراه آنها از در پیش‌عمرو آمد واز آن پس که در خحطر هلاله&lt;br /&gt;
بودند پیمان کردند و آنچه به جنگ گرفته شده بود مشمول‌صلح شد وذمی‌شدند.&lt;br /&gt;
پیمان صلح چنین بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بنام خدای رحمان رحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
#سسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اد&amp;quot; اماننامه‌انت-...-.صطم ود عاص به م دم مص مر دهد که&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳ نسمست سیم نیس مس مس سسست ریسم سصمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۱۹۳۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« جان‌ها ودین واموالشان و کلیساهایشان وصلیبهایشان ودشت و دریاشان&lt;br /&gt;
« در امان است که در چیزی از آن دخالت نشودو کاهش نگیردو نو بیان با&lt;br /&gt;
«آنها ساکن نشوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« مردم مصر وقتی براین صلح همسخن‌شوند و افزایش‌نهرشان&lt;br /&gt;
«به‌پنجاه هزار رسدباید جزیه بدهند. حطاهای‌دزدانشان را به‌عهده دارند.&lt;br /&gt;
«ا گر کسانی نپذیرند به اندازه‌آنها جزیه برداشته شود ون‌سبت به آنها که&lt;br /&gt;
«نپذیر فته‌اند تعهدی نداریم ار نهر به سر رسد واز آن مقدار کمتر شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آ نچه بایدشان داد سه قسمت شود وهربار يك سوم دادنی را بدهند.»&lt;br /&gt;
«پیمان وذمه خدا وذمةٌ پیمبر وذمةٌ خلیفه وذمة ممنان ضامن این&lt;br /&gt;
«مکتوب است .نو بیانی که ببذیر ند باید فلان و فلان‌مقدارسر کمك‌بدهند»&lt;br /&gt;
«و فلان و فلان مقدار اسب و از غزا مصون مانند و از تجارت صادر و&lt;br /&gt;
«وارد منع نشوند. (&lt;br /&gt;
زبیر وعبدالله و محمدشاهد مکتوب شدند. وردان نوشت وشاهدشد.&lt;br /&gt;
همه مردم مصر به صلح در آمدند و آن‌را پذیرفستند و سپاهها فرا خوانده‌شد&lt;br /&gt;
شدند وعمروفسطاط را بنیان کرد و مسلمانان در آن مقر گرفتند .&lt;br /&gt;
آنگاه ابومریم و ابومریام بیامدند ودربارة کسانی که پس از جنگ اسیر شده&lt;br /&gt;
بودند باعمروسخن کردند.&lt;br /&gt;
عمرو گفت: «مگر عهدو پیمانی دارند؟ مگر با شما به صلح نیامدیم وهمانروز&lt;br /&gt;
به ما تاختید؟» این بگفت و آنها را براند که برفتند ومی گفتند: «تاووقتی که‌ماباز آییم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۹۳۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس نس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو گفت: «شما به ما حمله‌می کنید وها تعهد حفاظ آنها را داریم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفتند: «آری»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما عمرو آن اسیران را بر مردم تقسیم کرد که پخش کردند ودر دیار ععرب&lt;br /&gt;
پرا کنده شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مژده بر با خمسها پیش‌عمر رسید و فرستاد گان بیامدند » عمر از آنها&lt;br /&gt;
پرسش همی کرد که به اوخبر می‌دادند تا به گفتگوی جائلیق وبار وی رسیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: « بنظر من آنها درست می‌گویند وشما تجاهل می کنید ودرست&lt;br /&gt;
نمی‌گویید. هر که با شما جنگیده امانش ندهید اما هر که‌نجنگیده و چیزی از آنها و&lt;br /&gt;
مردم دهکده‌ها گرفته‌اید در آن پنج روز مشمول امان بوده تابه سررضد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه کس در آفاق فرستاد تا اسیرانی را که در آن پنج روز از مردم‌نجنگیده&lt;br /&gt;
گرفته بودند پس آورد» بجز آنها که بعداز آن به جنک آمده بودند» وهمه راپس‌داده&lt;br /&gt;
مکر آنهاکه از گروه اخیر بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبطیان به در عمرو بودند وعء‌رو خبر یافت که گفته بودند: « چه ژنده پوشند&lt;br /&gt;
این عربان؟ وچه خویشتن را خوار می‌دار ندا چگونه کسانی همانند ما تسلیم آنها&lt;br /&gt;
شده‌اند؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمروبیم کرد که این پندارمایةٌ تحريك آنها شود وبگفت تا شترها کشتند و با&lt;br /&gt;
آب ونمك پختند وسران سپاهها را بگفت تا حاضر شوند ویاران خویش را خسبر&lt;br /&gt;
کنند» وبنشست وبه مردم ۰صر اجازه داد و کوشت و آبگوشت آوردندو بر مسلمانان&lt;br /&gt;
بگر دانیدند که عرب‌وار بخوردند و بربودند وسر کشیدند. همه عبا داشتند وسلاح&lt;br /&gt;
نبود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ردم مصر برفتند وطمع وجرئتشان‌افزوده بود. آنگاه عمر به سران سپامها&lt;br /&gt;
پیغام داد که روز بعد با باران خویش بیایند و بگفت تا با لباس و پاپوش مردم مصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیایند ویاران خویش را نیز بدین کار وا.!. نف وحنان کر دند. به‌مر وم مصر زب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پتجم 2۳17 ۱۹۳۷&lt;br /&gt;
اجازه حضور داد ووضعی دیدند جز آنچه روز پیش دیده بودند. کارسازان‌اقسام&lt;br /&gt;
غذاهای مصر بیاوردند که‌عر بان‌ماننده‌ردم‌مصرغذا خوردندورفتار آنها داشتند.مصریان&lt;br /&gt;
پرا کنده شدند وبد گمان بودند ومی گفتند با ما حیله کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه عمروبه سران سپاهها پیغام داد که فردابرای‌سان سلاح بردارید و روز&lt;br /&gt;
بعد برای‌سان بیامد و به‌مصریان اجازهٌ حضور داد وسیاه رابه آنها عرضه کرد آنگاه&lt;br /&gt;
گفت: «دانستم که وقتی‌صرفه‌جویی عربان و نامهیایی آنها را دیدید خودتان را چیزی&lt;br /&gt;
به‌حساب آوردید و بیم کردم به هلاکت افتید» خواستم وضع آنها را به شما بنمایم&lt;br /&gt;
که در سرزمین حویش جک نه‌اند. آنگاه وضع ابشان را در سرزمین شما مایم&lt;br /&gt;
آنگاه وضع ابشان را در جنگ بنمایم که معاش آنها چنین است اما برشما ظفر&lt;br /&gt;
یافته‌اند. و پیش از آنکه غذای روز دوم را از دیار شما به دست آرند بر آنجا دست&lt;br /&gt;
یافته‌اند. خو استم بدانید اینان که روز سوم دیدید معاش روز دوم‌را رمانکنندو به&lt;br /&gt;
معاش روز اول باز نگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصر را بدوداد که در آنجا مقر گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو بن‌شعیب گوید: وقتی میان عمروومقوقس درعین شمس تلاقی شد ودو&lt;br /&gt;
سیاه بجنگیدند مسلمانان دورادور جولان می‌دادند وعمروملامتشان کرد. تک از&lt;br /&gt;
مردم بمن کفت: «مارا که از سنگک و آهن نیافر بده‌اند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو گفت: «خاموش باش که تويك سکسی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مردگفت: «تو نیر سالار سکانی. 6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو بد: وجون این کار ادا نم مس شوت عم و بانگک زد که تاد ان سم خحداصل -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۲۸ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| لله‌علیه‌وسلم کجایند؟ و کسانی از اصحاب پیمبر خدا که حضور داشتند بيامدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو گفت: «پیش رو ید که خدا مسلمانان رابه‌سبب شما ظفر می‌دهد.»و آنها&lt;br /&gt;
که ابوبرده وابوبرزه جزوشان بودند پیش رفتند ومردم به دنبال آنها به‌دشمن‌حمله&lt;br /&gt;
بردند وظفری نه‌ایان یافتند ودر ماه ربیع‌الاول سال شانزدهم» مصر کشوده شد و&lt;br /&gt;
مك اسللام در آنجا پای گرفت وبرامتها وملوك چیره ميشد. در این وقت مردم مصر&lt;br /&gt;
به دور اجل بودند ومردم مکران بدور رابیل وداهر بودند ومردم سیستان به دورشاه&lt;br /&gt;
و کسان وی بودند ومردم حراسان و باب و اقوام دیگر به دورخاقان بودند وعمر آنها&lt;br /&gt;
را از اهل اسلام بداشت واکر رهاشان کرده بودچه‌کارها که نمی کر دند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن لهیعه‌گوید: و قتی مسلمانان مصر را گشودند بحه غزای نوبه مصر رفتند و&lt;br /&gt;
با زخمها باز آمدند وجش‌ها از دست داده بودند که‌تیر اندازان‌ماهر آنجا بودو آنهارا&lt;br /&gt;
تیر اند از ان چشم می‌نامیدند وچون عبدالله‌بن‌سعدین‌ابی‌سرح والی مصرشد که‌عتمان&lt;br /&gt;
ابن‌عفان او راولایت‌داده بود بانوبیان صلح کرد که هر سال‌گرومی از مردم خویش&lt;br /&gt;
را به مسلمانان هدیه کنند و مسلمانان نیز هرساله مقداری معین آذو قه و جامه‌و امثال آن&lt;br /&gt;
به نو پیان هدیه کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عشمان‌ین‌عفان وخلیفگاه وامیر انپس از وی‌این‌را اجراکردندوعمرین&lt;br /&gt;
عبد العزیز نیز به رعایت مصالح مسلمانان آنرا تایید کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف گوید: به ماه‌ذیقعدة سال شانزدهم عمر برسواخل مصر پادگانها نهاد و&lt;br /&gt;
سبب آن بو دکه هرقل از راه دریابه‌غزای مصر وشام آمد و شخصا به مردم حمص&lt;br /&gt;
خاخت. دی او بوقیتزصه سار وخشماه ان بخلافت عطر کته انوادیب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو جعفر و بد: در این سال» یعنی سال بیستم؛ ابو بحربه کندی» عبدالله‌سن-&lt;br /&gt;
قیسبه غزای سرزمین روم‌رفت‌وچنانکه گویندنخستین کس‌بود که‌و اردآن سرزمین&lt;br /&gt;
شد وبه قولی نخستین کس از مسلمانان که وارد سرزمین روم شد میسر ین مسروق&lt;br /&gt;
عبسی بود که با سلامت وغنیمت باز امد...یی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۹۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: به گفتهٌ و اقدی در این سال قدامقین مظعون از بحرین معسزول شد و&lt;br /&gt;
به سیب شر ابخواری حد خورد. وهم در این سال عمر ابوهریره را عامل بحرینو&lt;br /&gt;
یمامه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: وهم در این سال عمرفاطمه دختر و لید را که مادر عبدالرحمان بن-&lt;br /&gt;
حارث بود به زنی گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهم در این سال بلال‌بن‌ر با ح رضی‌الله‌عنه در گذشت ودر قبرستان دمشق به&lt;br /&gt;
خالارفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هم در این سال عمرء» سعد را از کوفه معزول کرد که مردم کسوفه از او&lt;br /&gt;
شکایت داشتند ومی گفتند: «نماز نیکو نمی کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهم در این سال عمر خیبر را میان مسلمانان تقسیم کرد و یهودات را از آنجا&lt;br /&gt;
برون کرد و ابوحبیبه را به فد فرستاد که نصف م&amp;lt;صول ونصف زمینارا برای‌آنها&lt;br /&gt;
مقرر کرد و سوی وادی‌الثری رفت و آنجا را تقسیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهم در این سال » یعنی سال بیستم &amp;gt; به فتةٌ واقسدی عمر دیوانها را بدید&lt;br /&gt;
آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو جعف رگوید: «گفتارمخالف وی را آورده‌ایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهم در این سال عمر علقمةبن‌مجزز مدلجی را از دریا سوی حبشه فرستاد&lt;br /&gt;
وسبب آن بود که حبشیان به بکی از حدود اسلام دست انداعته بودند و آسیب زده&lt;br /&gt;
بودند» آنگاه عمر ملتزم شد که هر گز کسی را به درا نفرستد,&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به گفتةٌ ابومعشر غزای سیاهان به دریا به سال سی‌ویکم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقدی گو ید: دراین سال در ماه شعبان؛ اسیدبن‌حضیر در گذشت‌وهم‌در این&lt;br /&gt;
سال زینب دختر جحش در گذشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سال عمر سالار حج بود وعاملان وی برولایات همان عاملان سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7 دبس .۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۳۰ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بودند» بجز آ نها که گفتيم معزو لشان کرد و کس دیگر بجایشان نهاد و یز قاضیان&lt;br /&gt;
وی همان کسان سال‌پیش بودند .&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>