<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%81%D8%B3%D8%A7_%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:فتح فسا و دارابگرد - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%81%D8%B3%D8%A7_%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%81%D8%B3%D8%A7_%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:17:44Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%81%D8%B3%D8%A7_%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;diff=113&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از فتج شا و دادابگرد  عمرو گوید: سار ية بن ز نیم آهنگک فسا و دارابگرد کرد وچون‌به‌اردو گاه‌دشمن, رسید آنجا فرود آمد وجندانکه خدا خحواست آنها را محاصره کرد » آنگاه دشمنان فراهم آمدند و کردان فارس با آنها فرادم شدند و کار مسلمانان سخت شد که...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%81%D8%B3%D8%A7_%D9%88_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;diff=113&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T18:24:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از فتج شا و دادابگرد  عمرو گوید: سار ية بن ز نیم آهنگک فسا و دارابگرد کرد وچون‌به‌اردو گاه‌دشمن, رسید آنجا فرود آمد وجندانکه خدا خحواست آنها را محاصره کرد » آنگاه دشمنان فراهم آمدند و کردان فارس با آنها فرادم شدند و کار مسلمانان سخت شد که...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سخن از فتج&lt;br /&gt;
شا و دادابگرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرو گوید: سار ية بن ز نیم آهنگک فسا و دارابگرد کرد وچون‌به‌اردو گاه‌دشمن,&lt;br /&gt;
رسید آنجا فرود آمد وجندانکه خدا خحواست آنها را محاصره کرد » آنگاه دشمنان&lt;br /&gt;
فراهم آمدند و کردان فارس با آنها فرادم شدند و کار مسلمانان سخت شد که گر وهی&lt;br /&gt;
عظیم برضد آنها فراهم آمده بودند. عمردر آن شب بخواب‌دید که مسلمانانودشمنان&lt;br /&gt;
در وقتی ازروزبه نبرد بودند» روز بعد ندای نماز جماعت داد و چون وقتی که&lt;br /&gt;
نبرد آنرا دیده بود در رسید برون شد. به خواب دیده بود که »سلمانان درصحر ایی&lt;br /&gt;
بودند که اگر آنجا می‌ماندند محاصره می‌شدند و ار به کوهی که پشت سرشان بود&lt;br /&gt;
پناه می‌بردند حمله از یکسو بود. ..,. یخن ایستاد و گفت: « ای «ردم من این دو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۱۰۲ ترجمه تاریخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه را به حواب دیدم»ووضع آنها را بگفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفت: «ساریه بطرف کوه! بطرف کوه!» آنگاه رو به‌مردم کرد و گفت:&lt;br /&gt;
«حدارا سپاهها هست؛» شایدیکیشان به‌آنها برساند» وجون آن‌وقت, آنروز فرارسید&lt;br /&gt;
ساربه ومسامانان همسخن شدند که به کوه تکیه کنند وجنین کردند واز بسك سمت&lt;br /&gt;
با دشمنان جنکیدند که خدا هرز یمتشان کرد واين زا برای عمر نوشتند و خبر دادند&lt;br /&gt;
که شهر راگرفته‌اند ومردم آنجا را دعوت کرده‌اند و آنجا مقرداده‌اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی ازمردمبنی‌مازن‌گوید: عمرء سارية بن‌ز نیم دئلی‌را سوی فساوداز ابگرد&lt;br /&gt;
فرستاد که آنجا را محاصره کرد آ نگاه‌پارسیان همدیگر را بخواندندو به‌صحرا زدند&lt;br /&gt;
و انبوه شدند واز هرسو آهنکك او کردند. عمربه روزجمعه در اثنای حطبه گفت:«ای&lt;br /&gt;
ساریةبن‌زنیم بطرف کوه! بطرف کوه!»وچون آنروزدررسید پهلوی مسلمانان کوهی&lt;br /&gt;
بود که اگر به آن پناد می‌بردند دشمن تنها از يك‌سوءسوی آنها توانست آمد.به کسوه&lt;br /&gt;
پذاه بردند وجنکگ کردند ودشمنان را هزیمت کردند ساربه غنیمتها راگرفت که از&lt;br /&gt;
جمله يك جعبه جواهر بود که گفت مسلمانان آنرا به عمر ببخشند که بخشیدندو آنرا&lt;br /&gt;
با خبر فتح همراه یکی برای عمر فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: وچذان بود که پیکها وفرستادگان جایزه می گر فتند وحوایجشان انجام&lt;br /&gt;
می‌شد» ساریه به‌پيك کفت: «بحساب جایزه‌ات خرجی راه را با چیزی که‌پیش کسان&lt;br /&gt;
خود نی به قرض‌گیر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن مرد به بصره آمد و چنان کرد وبرفت تا پیش عمر رسید وقتی بود که&lt;br /&gt;
به کسان غذا می‌داد وعصایی را که شتر حویش راءی‌راند همراه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آهنکك وی کرد ومقابلش استاد. عمر گفت: «بنشین» و اوبنشست وچون&lt;br /&gt;
غدا حورد عمر برفت واونیز برحعاست وبه دنبال وی رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر پنداشت مردیست که کر سنه‌مانده وجون به درخانهةً عویش رسید گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در آی» و ره نانو اگفت طبق‌نان را (4مطم .لیا نان برد . وجون در صانه نشست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۲۰۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غذای وی را آوردند که نان بود وروغن زیتون ونمك درشت وچون پیش نهادند به&lt;br /&gt;
زن خودگفت: «مگر نمی آبی غذابخوری ؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «گویامرد ی آنجاست».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «آری »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت : « اگُر می‌خواستی پیش ۰سردان ن-ه‌ایان شوم جامه‌ای جز این برایم&lt;br /&gt;
می‌حریدی*»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «خوشدل نیستی که بگویند ام کلثوم دختر علی‌وزن‌عمر؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ابن به چه کارمن می‌خورد؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به مردگفت: « بسیابخور» اگر خوشدل بود غذا بسهتر از این بود که&lt;br /&gt;
می‌بینی۰ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بخوردند وچون به سربردند گفت: «ای امیرمومنان » فرستادة ساریةبن‌زنیم&lt;br /&gt;
هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «خوش آمدی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرستاده را چندان نزديك کر دکه رانضش به ران وی خورد و از کار&lt;br /&gt;
مسلمانان پرسید» سپس از کار سارية بن‌زذیم پرسید و او قصة جعبه را بگفت که‌عمردر&lt;br /&gt;
آن نگریست و بان زد:«خوش‌نیامدی تا پیش سیاه باز گردی و این رامیان آنها تقسیم&lt;br /&gt;
کنی» این بگفت واورا بر اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ای امیرمو‌منان! شترم را حسته کرده‌ام وبه حساب جایزهامقرض&lt;br /&gt;
گرفته‌ام» چیزی به من‌بده که توشةٌ راه کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصرار کرد تاشترش را با یکی از شتران ز کات عوض کرد وشتروی را&lt;br /&gt;
بگرفت وجزوشتران ز کات کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه فرستاده» غضب دیده ومحروم باز گشت تا به‌بصره رسید و فرمان‌عمر&lt;br /&gt;
اه عایت بسا 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۰۱۴ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مدینه» مردم در بارة ساریه وفتح از اوپرسیده بودند که‌آیا به روز جنسکك&lt;br /&gt;
چیزی شنیدید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آری‌شنيدیم که ای ساریه بطرف کوه! نزديك هلا کت بودیم» سوی&lt;br /&gt;
کوه پناه بردیم وخدا مارا ظفرداد.»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>