<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%A8</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:فتح باب - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%A8"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%A8&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:06:09Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%A8&amp;diff=106&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « بکفتةً سیف فتح باب دد این سال بود  گوبد: بکفتةٌ راویان عمر ابوموسی را به بصره پس برد و سراقةبن‌عمرو را  �۱۹۸۳ ترجمةٌ تادیخ طبری  بس سراقه» عبدالر حمان‌بنر بیعه را پیش فرستاد و از پی‌اوروان‌شد تا وقتی‌از آذربیجان برون شد وراه‌باب گرفت نزدیک...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%A8&amp;diff=106&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T15:34:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « بکفتةً سیف فتح باب دد این سال بود  گوبد: بکفتةٌ راویان عمر ابوموسی را به بصره پس برد و سراقةبن‌عمرو را  �۱۹۸۳ ترجمةٌ تادیخ طبری  بس سراقه» عبدالر حمان‌بنر بیعه را پیش فرستاد و از پی‌اوروان‌شد تا وقتی‌از آذربیجان برون شد وراه‌باب گرفت نزدیک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
بکفتةً سیف فتح باب&lt;br /&gt;
دد این سال بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوبد: بکفتةٌ راویان عمر ابوموسی را به بصره پس برد و سراقةبن‌عمرو را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۸۳ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بس سراقه» عبدالر حمان‌بنر بیعه را پیش فرستاد و از پی‌اوروان‌شد تا وقتی‌از&lt;br /&gt;
آذربیجان برون شد وراه‌باب گرفت نزدیکیهای آن به‌بکیر رسید و اورا به پهلوی&lt;br /&gt;
سیاه گماشت و با آرابش وارد دبار پاب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر حبیب‌بن‌مسلمه را نیز به كمك اوفرستاد» وی را از جزیره روانه کرد و&lt;br /&gt;
زیادبن‌حنظله را به جای وی سوی جزیره فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون عبدا لرحمان‌بن‌ربیعه در دیارباب به نزديك شاه رسید (در آن هنگام&lt;br /&gt;
شاه آ نجا شهر بر از بود که‌از مردم فارس بود وبر آن مرز بود واصل وی از خاندان&lt;br /&gt;
شهر بر ازشاه بود که بنی‌اسر اثیل را تباه کرد وشام را از آنهاخالی کرد)شهر براز نامه&lt;br /&gt;
نوشت وامان خحواست که پیش عبدالرحمان آید و او امان داد که بیامدو گفت: «من در&lt;br /&gt;
مقابل دشمنی سخت کوشم واقوام مختلف که به حرمت واعتبار انتساب ندارند .&lt;br /&gt;
شابسته نیس تکه مرد صاحب اعتبار وشهزن به امثالاینان کم کند و برضد صاحبان&lt;br /&gt;
اعتباروريشه از آنها كمك بگیرد که‌مرد صاحب اعتبار هر کجاباشد خو یشاوندصاحب&lt;br /&gt;
اعتبار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من با مردم قبج وارمن نسبتی ندارم: شما بردیار من و قوم من تساطیافته‌اید»&lt;br /&gt;
من اکنون از شما هستم» دست من با دست شماست و دل من سوی شماست. خدا&lt;br /&gt;
ما وشمارا مباره بدارد» جریةً ما از شما ست وظفر با شماست که هرجه حواهید&lt;br /&gt;
کنید» مارا به جزیه زبون مکنید که در مقابل دشمن ضعیف شویم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان گفت: «بالاتر از من مردی هست که نزديك تسو رسیده سوی او&lt;br /&gt;
درو»و اورا عبور داد که سری‌سراقه رقت و باوی چنان گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سراقه گفت: «این را دربارةٌ کسانی که همراه تو باشند مادام که چنین باشند&lt;br /&gt;
می‌پذیرم »هر که بماند وجنکک نکند بناچار باید جزیه دهد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر براز پذیرفت واین دربارةٌ مشر کانی که با دشمن جنگ‌می کردند رسم‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاگ نو ۵ وم ره افتتعك دا متباند رمق و ند ۱ بت یه آن ناژ آنماه داشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۹۸۰۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادن&lt;br /&gt;
سراقه‌این را برای عمر بن‌حطاب نوشت که اجازه‌داد ونیگوشمرد. از همه&lt;br /&gt;
نقاط آن عرص کوهستانی محل مسکونی نیست که ارمنی در آن نباشد مر ازفار&lt;br /&gt;
که در اطراف آن سکونت دارند. جنگ وه‌جوم؛ مردم مقیم را نابود کرد و آنها&lt;br /&gt;
که اهل کوهستان بودند سوی کوهها رفتند واز سکونت زمین خود باز ماندند و در&lt;br /&gt;
آنجا جز سپاهیان و کسانی که كمك آنها بودند یا آذوقه می آوردند کس‌مقیم نبود.&lt;br /&gt;
از سر اقةبن‌عمرومکتو بی گرفتند به این مضمون:&lt;br /&gt;
«بنام خحدای رحمان رحیم&lt;br /&gt;
«اين اما نیست که سر اقةبن‌عمرو»عامل امیرمومنان»عمربن خطات&lt;br /&gt;
«به شهر براز وسا کنان ارمینیه وارمنیان میدهد» جانها ومالها و دینشان را&lt;br /&gt;
«امان میدهد که زیان نبینند وپراکنده شان نکنند. مردم ارمینیه وابسواب»&lt;br /&gt;
«از مقیم‌و کو چ وهر که اطرافشان باشد وبا نها پیوندد»میباید وقتی هجومی&lt;br /&gt;
«ر خ‌دهد رامی‌شو ند ودستورولایت‌دار را» هجوم‌باشد یانباشد» اجرا کنند&lt;br /&gt;
«هر که این را ببد برد جزبه از او برداشته شود مگر آنها که‌سپاهی شدها زد&lt;br /&gt;
« که سپاهی شدن بجای جزیةٌ آنهاست وه رکه مورد حاجت نباشد و به‌اند&lt;br /&gt;
«مانند دیگر مردم آذربیجان عهدددار جزیه‌است اگرسپاهی شو ندر اهنمایی&lt;br /&gt;
«و میهمانی بك روز کاملء از آنها برداشته شود و اگر ترك کردند باید&lt;br /&gt;
« بدهند .&lt;br /&gt;
« عبدا لرحمان‌بن‌ربیعه و سلمان بن‌ر بیعه و بکیرینعبدالله شاهد&lt;br /&gt;
(« شدند .&lt;br /&gt;
«مرضی‌بن»قرن نوشت وشاهد شد »&lt;br /&gt;
پس از آن سراقه» بکیر بن‌عبدالله وحبیب بن‌مسلمه وحذیفةین اسید و سلمان‌بن&lt;br /&gt;
رنه وا مهم دم کم هستاتهات ااظ .تساه نکن ۱ یه مه فا اه مس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سراقه خبر فتح وفرستادن این کسان را برای عمربن حطاب نوشت. عمر&lt;br /&gt;
پنداشت که‌اين کار به آن‌صورت سرانجام ندارد که کسانی رابی‌لوازم فرستاده‌بود. که&lt;br /&gt;
آنجا مرزی بزرگ بود وسپاهی بزرگ آنجا بود و پارسیان منتظر بودند که آنها چه&lt;br /&gt;
می کنند و آنگاه جنک را رها کنند یا آغاز کنند و چون اطمینان بافتندوعدالت اسلام&lt;br /&gt;
را خوش دیدند سراقه بمرد وعبدا لرحمان‌بن‌ربیعه را جانشین کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانی که سراقه فرستاده بود برفتند و هیچکس جایی راکه سوی‌آن رفته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بنام خدای رحمان رحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اين امانیست که بکیربن‌عبدالله به مردم موقان کوهستان قبسج&lt;br /&gt;
«می‌دهد که ما لها وجانها ودینشاد ورسومشان ایمن است در مقابل جزیه&lt;br /&gt;
«از هربالغ يك‌دیناریا بهای آن» و نيك‌خواهی ورهنمایی هرمسلم‌ان و&lt;br /&gt;
«مهمانی يك روز وشب. مادام که چنین کنند و نیکخواه باشند درامانند و&lt;br /&gt;
«واين بعهد ماست ویاری از خدا می‌جوییم واگر نکردند و خللی از&lt;br /&gt;
«آ نها عیان شد امان ندارند» مکر آنکه همه خحلل اندازان را تسلیم کنندو&lt;br /&gt;
«وگرنه آنها نیز همدستی کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« شماخ‌بن‌ضرار ورساس بن‌جنادب وحملة‌بن‌جویه شاهد شدندبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۹۸۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان با سیاه رو ان‌شدو ازباب گذشت. شهر براز بدو گفت:«می‌خواهی&lt;br /&gt;
چه کنی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آهنگ قوم بلنجردارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ما باینر اضی ایم که ابن سوی باب ما را آسوده گذاردند .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان گفت: «ولی ما به این راضی نیستیم و می‌خو اهیم در دیارشان&lt;br /&gt;
به آ نها حمله کنیم» بخدا کسانی همراه ماهستند که اگر امیرمان اجازةٌ پیش‌رفتن دهد&lt;br /&gt;
با آنها به‌قوم ردم می‌رسم)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آنها کیانند؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «اقواعی هستند که صحبت پیمبر خدا صلی‌الله علیه و سلم‌داشته‌اند و به&lt;br /&gt;
این دین گرویده‌اند. جماعتی که در جاهلیت حیا وبسزرگسواری داشته‌اند وحیا&lt;br /&gt;
و بزرگواریشان بیفزوده واين پیوسته در آنها هست وپیوسته ظفربا آنهاست تاکسانی&lt;br /&gt;
که بر آنها چیره می‌شوند تغییرشان دهند وبه سب بکسانی که تغییرشان میدهند از&lt;br /&gt;
حال خویش بگردند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عبدا لرحمان در ایام عمر باقوم بلنجر غزایی داشت که زنی بیوه نشد&lt;br /&gt;
و کودکی یتیم نشد وسپاه وی به‌غزای بیضا تا دویست فرسنگی بلنجر رفت» بار&lt;br /&gt;
دیگر به‌غزا رفت وسالم ماند ودرایام عثمان نیز غزاها داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرحمان‌در ایام حلافت عثمان کشته شد واین به‌هنگامی بود که مردم&lt;br /&gt;
کوفه برضد عثمان برخاسته‌بودند که چرا بعضی مرتدشدگان را بکار گماشته بود&lt;br /&gt;
مکٌّر اصلاح شوند امانشده بودند دنیا طلبان برمردم کوفه تسلط یافته‌بودند. و این&lt;br /&gt;
تباهشان را بیفزود وبر عثمان سخت گرفتندواو به‌تمثیل شعری می‌خو اند که مضمون&lt;br /&gt;
آن چنین بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من وعمرو» همانند کسی بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«که‌سکش را جاق کرد. ...وه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سس مس ___ ۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5۳۳ ترجمة تادیخ طبری ‏&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ونیش وناخن‌سکك وی را زخمی کرد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلمان‌بن ر بیعه گوید: وقتیعبدا لرحمان‌بنر بیعه‌سوی‌ترکان رفت‌خدا نگذاشت&lt;br /&gt;
ت رکان برضد او برخیزند و گفتند: «این مردکه چنین جرئت آورده فرشتگان را به&lt;br /&gt;
همراه دارد.» وحصاری شدند وفراری شدند وعبدالرحمان با غنیمت وظفر باز آمد&lt;br /&gt;
واين در ایام خلافت عمر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عبدالرحمان‌درایامعثمان‌نیز باتر کان غزاها داشت‌وظفر با اوبود تاوقتی&lt;br /&gt;
که مردم کوفه‌دیگر شدند که چراءثمان کسی را که‌چرا مرتدشده‌بودبکار گماشته‌بود و&lt;br /&gt;
عبدالرحمان بار دیگر به‌غزای ترکان رفت که ترکان همدیگر را بملامت گرفتند&lt;br /&gt;
ویکیشان بدیگری گفت: «اینان مر کگک ندار نلم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بیازمایید» چنان کردند ودر بیشه‌ها کمین کردند ویکی از آنها به&lt;br /&gt;
غافلگیری تیری به یکی از مسامانان زد و او را بکشت ویاران وی‌گریختند وترکان&lt;br /&gt;
برضد عبدالر حمان‌برخاستند وجنکی‌سخت کردند ومنادی‌ازدل فضانداداد: «خاندان&lt;br /&gt;
عبدالرحمان صبوری کنید که وعده‌گاه شما بهشت است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عبدالرحمان بجنگید تا کشته شد ومسلمانان عقب رفتندآنگاه سلمان‌بن&lt;br /&gt;
ربیعه پرچم را بگرفت و بجنگید ومنادی از دل فضانداداد: «خاندان سلمان‌بن ربیعه&lt;br /&gt;
صبوری کنید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلمان گفت: «مگر ترس از ما می‌بینی »» آنگاه بامردم رو ان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلمان وابوهر یره دوسی سوی‌گیلان رفتند و از آنجا به‌گرگان رسیدند وپس&lt;br /&gt;
از این حادثه تر کان جرات‌گرفتند واين مانع از آن نبود. که پیکر عبدالرحمان را&lt;br /&gt;
نگهدارند که تا کنون بوسیلةً آن طلب باران میکنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطربن ثلج تمیمی گوید: «دربساب» پیش عبدالرحمان‌بن ربیعه رفتم که&lt;br /&gt;
شهر براز پیش وی بودء مردی پریده رنگك پیش عبدالرحمان آمد وپهلوی شهر براز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جصان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرخ بود وزمينةً سیاه) وسخن کردند شهر براز گفت: «ای امیر» میدانی این مرد از&lt;br /&gt;
کحا آمده. سالها پیش این مرد را سوی سد فرستاده‌ایم که ببیند وضع آن چیست و&lt;br /&gt;
نزديك آن کیست؟ ومالی فراوان توشهةٌ راه او کردم و به شاه مجاور نامه نوشتم وهدیه&lt;br /&gt;
فرستادم واز او حو استم که به شاه مجاور خود نامه نویسد وبرای هر يك از شاهان&lt;br /&gt;
مابین او وسد هدیه‌ای همراه وی کردم وبه‌هر شاه هدیه داد تا به شاهی ر سید که سد&lt;br /&gt;
به‌سرزمین اوست و برای وی به عامل آن‌ولایت نامه نوشت که پیش وی رفت و&lt;br /&gt;
عامل شاه بازیار حود را باوی فرستادکه عقاب خویش را همراه داشت وحریری&lt;br /&gt;
بدوداد و بازیار از او تشکر کرد وچون نزد سد رسیدند د و کوه بودکه سدی مابین&lt;br /&gt;
آن بسته بودند که برابر دو کوه بود وبالاتر رفته بود. پیش سد خندقی بود سیاهتر&lt;br /&gt;
از شب ازبس که عمیق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ومن در آن‌نگریستم ودقت کردم و آمدم که بر گردم» بازیار به‌من گفت:&lt;br /&gt;
«صبر کن تا پاداش ترا بدهم» هر پادشاهی که پس‌از پادشاهی بیاید بمنظور تفرب خدا&lt;br /&gt;
بهترین جیزی راکه دارد دراین دره می‌افکند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه باره‌گوشتی را که همراه داشت ببرید ودر گودال افکند و عقاب سوی&lt;br /&gt;
آن جست. گةت: «اگر پیش از آنکه به‌ته رسد آنرا بگیرد که هیچ واگر بسدان نرسد&lt;br /&gt;
تا به‌ته برسد جیزی به‌دست آید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس‌عقاب پیش‌ما آمد که گوشت در پنجه‌های آن‌بود ویاقو تی‌بر آن بود که آنرا&lt;br /&gt;
به‌می‌داد» ابنك آن یاقوت است و آنرابه‌شهر براز داد که‌سر خ‌بود. عبدا لر حمان آنر |&lt;br /&gt;
بگر فت‌ودر آن‌نگر بست‌و به‌شهر بر از پس داد. آ نگاه‌شهر بر از گفت:«ابن»ازاین‌ولایت»&lt;br /&gt;
بعنی باب؛ بهتر است. بخدا که خحصال شما را بیشترار حاندان خسرو دوست دارم؛&lt;br /&gt;
ار زیر تسلط آنها بودم وخبر این یاقوت به آنها می‌رسید از من »سی گرفتند» بخدا&lt;br /&gt;
مادام که درست پیمانی کنید وشاه بزرگتان درست پیمانسی کند هیچ چیز تاب شما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نار د.»&lt;br /&gt;
ض عایت مسا 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۸۸ ترجمهٌتادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه عبد الرحمان رو به فرستاده کرد و گفت: «وضع این حفره چگونه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفت: «همانند جامه‌ایست که به‌تن این مرد است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس او در جامةً من نظر کرد مطربن اج به‌عبدا لررحمان‌بن ربیعه&lt;br /&gt;
گفت: «بخدا این مرد سخن راست آورد که دقت کرده ودیده است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفت: «آری صفت آهن وروی را آورده که خداوند گو ید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آتونی زبرالحدید حتی اذاساوی بینالصدفین قال انفخو احتی اذاجعله‌نارا؛&lt;br /&gt;
قال آتونی افر غ علیه قطر ا۱»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعنی: قطعات آهنی به‌من آرید» تاچون میان دودیو اره پرشد» گفت بدهید تا&lt;br /&gt;
آنرا بکداعت» گفت به‌من آرید تا روی‌گداختةبر آن بریزم» عبدا لرحمان به شهر&lt;br /&gt;
براز گفت: «بهای مديةٌ توحند است؟» ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «دراين ولایت یکصد دزار و درولایتهای دور سه هزار هزار»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پندار و اقدی دراین سال معاویه به‌غزای تابستانی رفت وبا ده هزار کس&lt;br /&gt;
از مسلمانان و ارد دبار رومیان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌ها گفته‌اند وفات خالدین و لید دراین سال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وهم در این سال بزیدین معاو به وعبدالمللك‌ین ءروان تولد بافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سال عمربن خطاب سالار حج بود» عامل وی برمکه عتاب‌بن اسید&lt;br /&gt;
بود» عامل نمن بعلی بن امیه بود وبر دیگر شهرهای »سلمانان عاملان وی همانها&lt;br /&gt;
بودند که درسال قبل بوده بودند و ازپیش یادشان کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین سال عمر درتقسیم مناطق مفتو ح میان مردم کوف» وبصره تغییر آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱-کهف (۱۸) آبه ۹۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>