<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%B4</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:سخن از فتح شوش - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%B4"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%B4&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:17:44Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%B4&amp;diff=90&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی «  �۱۹۰۴ ترجمة تادیخ طبری  سخن از فتح شوش اهل, سیرت درکار شوش اختلاف کرده‌اند» مدائنی جنانچه دررو ایت‌ابوزید آمده گوید: و قتی‌فراریان‌جلولاپیش بزد گرد رسیدند که به‌حلوان بود خاصان‌حویش وموّبدان را پیش خواند و گفت: «اين قوم با هرجمعی تلاقی ک...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%B4%D9%88%D8%B4&amp;diff=90&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T13:56:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «  �۱۹۰۴ ترجمة تادیخ طبری  سخن از فتح شوش اهل, سیرت درکار شوش اختلاف کرده‌اند» مدائنی جنانچه دررو ایت‌ابوزید آمده گوید: و قتی‌فراریان‌جلولاپیش بزد گرد رسیدند که به‌حلوان بود خاصان‌حویش وموّبدان را پیش خواند و گفت: «اين قوم با هرجمعی تلاقی ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۰۴ ترجمة تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن از&lt;br /&gt;
فتح شوش&lt;br /&gt;
اهل, سیرت درکار شوش اختلاف کرده‌اند» مدائنی جنانچه دررو ایت‌ابوزید&lt;br /&gt;
آمده گوید: و قتی‌فراریان‌جلولاپیش بزد گرد رسیدند که به‌حلوان بود خاصان‌حویش&lt;br /&gt;
وموّبدان را پیش خواند و گفت: «اين قوم با هرجمعی تلاقی کنند شکسته می‌شود&lt;br /&gt;
رای شما جیست؟»&lt;br /&gt;
موبد گفت: «رای ما اینست که بروی ودر استخر مقام گیری که خانه مملکت&lt;br /&gt;
است وخزاین خویش را آنجا بیاری وسپاهها روانه کنی »&lt;br /&gt;
پزدگرد رای اورا پذیرفت وسوی اصفهان رفت‌وسیاه را پیش خواند و اورا&lt;br /&gt;
باسیصد کس رو ان کرد که هفتاد کس ازبزر گان‌قوم بودند وفرمان داد که ازهرشهری&lt;br /&gt;
که می‌ گذرد هر که را خواهد بر گز یند.&lt;br /&gt;
گوید: سیاه برفت ویزدگرد ازپس اوروان شد تا در استخر فرودآمد.شوش&lt;br /&gt;
در محاصر؛ ابوموسی بود. پس بردگرد سپاه را سوی شوش فرستاد وهسرمزان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستند که با آنها صلح کردوسوی رامهرمز رفت؛ سیاه در کلب نیه بود و کارمسلمانان&lt;br /&gt;
درديدة وی بزرگ شده بود وهمچنان‌قيم بود تاابوموسی‌سوی‌شوشتر رفت و سیاه&lt;br /&gt;
تغییر مکان داد ومابین رامهرمز وشوشتر اقامت گرفت تا عماربن یاسر بیامد و سیاه&lt;br /&gt;
سرانی را که باوی از اصفهان آمده بودند پیش خواند و گفست: « دانسته‌اید که سا&lt;br /&gt;
می‌گفتیم این جماعت تنگدست و تیره روز براین مملکت تسلط می‌با بند و چهار-&lt;br /&gt;
پایانشان در ایوانهای استخر وقصرهای شاهان پشگل می کند و اسبان خویش را به&lt;br /&gt;
درختان آن می‌بندند؛ ابنك جنانکه مي بب.-.طط بافته‌اند و به هر سیاه بر م ,خحورند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�لد پنجم ۱۹۰۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکسته می‌شود و به هر قلعه‌ای می‌رسند می گشایند» در کار خویش بنگرید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفتند: «رأی ما رای تست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «هريك از شما با خاصان و کسان خود کنار آبید » رای من اینست که&lt;br /&gt;
به دین آنها در آییم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه شیرویه را باده کس از چابکسواران پیش ابوموسی‌فرستاد که باشروط&lt;br /&gt;
معین به اسلام در آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: شیرویه پیش ابوموسی رفت و گفت: «ما به‌دین شما متمایل شده‌ایم‌و&lt;br /&gt;
+سامان‌می‌شو یم شرط آنکه همراه شما با‌جمان جنگ کنیم و باعر بان جنگ‌نکنيم؛&lt;br /&gt;
اگربا کسیازعسربان جنگ کردیم ما رااز آن بدارید» هر کجا خواهیم منزل کنیم وبا&lt;br /&gt;
هررگروه از شما که خواهیم بباشیم » ما را بهتسرین مقرری دهید و سالاری که بالا&lt;br /&gt;
دست‌تراست در این‌باره با ما پیمان کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوموسی گفت: «چنین نشود» بلکه حقوق وتکالیف شما همانند ما باشد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفتند : «رضا ندهیم »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو.وسی به‌عمربن خطاب نوشت و او بهابوموسی‌نوشت که با آ نچه‌خو استه‌اند&lt;br /&gt;
موافقت کن وابوموسی برای آنها پیمان نوشت که مسلمان شدند وبا وی‌درمحاصرء&lt;br /&gt;
شوشتر حضور داشتنداءاابوموسی از آنها تلاش وجانفشانی ندید وبه‌سیاه گفت:«ای&lt;br /&gt;
کور توویارانت چنان نیستید که ما دیده بودیم »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت. «ما در این کار همانند شما نیستم. بصیرت ما چون بصیرت‌شمانیست&lt;br /&gt;
وپیش شما حرمها نداریم که از آنان دفاع کنیم» مارا به مقرری بگیران بهتر&lt;br /&gt;
نپیوسته‌اید» ما سلاح ومر کب‌داریم وشما بی‌سلاحید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوموسی در این‌باره به عمر نوشت» عمرنوشت: «آنها رابه اندازهٌ کوششی&lt;br /&gt;
که می کنند مقرری بهتر بده» بیشتر چیزی که يك عرب گرفته است. » ابسوموسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای یکصد کس از آنها دوهزار» دوت: ‏ وقرری معین کرد وشش کس را مقعرری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سییر سس سس سب سس سم سس اس سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۶ ترجم‌تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوهزار و پانصد داد که سیاه بود وخسرو که مقلاص لقب داشت و شهریار وشهرویه&lt;br /&gt;
وشیروبه و افروذین .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر در این‌باره چنین گوید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی فاروق تلاش آنها را بدید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و در کاری که می کرد بصیرت داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای آنها دوهزار مقرر کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وسیصد کس مانندعك وحمیر مقرری گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوبد: وچنان شد که درفارس قلعه‌ای را محاصره کردند سیاه آحرشبی در&lt;br /&gt;
لباس عجمان برفت وخویشتن راکنار قلعه افکند و لباس خود را حون آلودکرد&lt;br /&gt;
صبحگاهان مردم قلعه مردي راافتاده دبدنسد در لباس خسودی و پنداشتند یکی از&lt;br /&gt;
خودشان اس ت که زخمی شده ودر قلعه بگشودند که اورا به درون برند واوبرجست&lt;br /&gt;
وباآنها بجنگید تا در قلعه را رها کردند و گریزان‌شدند واوبه تنهایی قلعه‌رابکشود&lt;br /&gt;
که مسلمانان در آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعی بر آنند که سیاه این کار را درشوشتر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: قلعه‌ای را محاصره کرده بودند» خسرو سوی قلعه رفت و یکی از&lt;br /&gt;
آنها از بالای قلعه نمودار شد وباوی سخن می کرد وخسرو تیری بزد واوراکشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اماسیف در روایتی که ازابن عثمان آورده گوید: وقتی ابوسبره با سپاه مقا بل&lt;br /&gt;
شوش فرود آمد و مسلمانانآنجارا درمیان‌گرفتند سالار مردم شوش شهریار برادر&lt;br /&gt;
مرمزان بودء بارها باآنها بجنگیدند ومر بار مردم شوش به مسلمانان دست اندازی&lt;br /&gt;
می کردند. روزی راهبان و کشیشان از بالای قلعه نمودارشدند و گفتند: «ای‌گسروه&lt;br /&gt;
عربان جنانکه عالمان ومتقدمان ما گفته‌اند شوش را به‌جز دجالکسی نخواهد کشود؛&lt;br /&gt;
یا جمعی که دجال میانشان باشد» اگر دجال با شما باشد شهر را خواهیدگشود و&lt;br /&gt;
اگ با شمانباشدد ای محاصر 6 مانمانمد.... وه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تس تس سس مات بط&lt;br /&gt;
نس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۱۹۰۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه خبر آمد که ابوموسی عامل بصره شد ومقترب به‌جای ابوموسی سالار&lt;br /&gt;
سپاهیان بصره شد که در شوش بودند؛ عجمان در نهاوند فراهم آمده بودند» نعمان&lt;br /&gt;
به سالاری سیاهیان کوفه و كمك ابوسبره شوش را در محاصره داشت» زر مسردم&lt;br /&gt;
نهاو ند را محاصره کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقرر شد که مردم کوفه با حذیفه سوی نهاوند روند. نعمان نیز برای حرکت&lt;br /&gt;
سوی نهاو ند آماده می‌شد آنگاه بیندیشيد وپیش از رفتن به شوش حمله برد» بازهم&lt;br /&gt;
راهبان و کشیشیان بیامدند وازبالای حصار بامسلمانان سخن کردندو گفتند: «ای‌گُروه&lt;br /&gt;
عربان اینجانمانید که این شهر را بجز دجال کس‌نخواهد کشود یا قومی که دجال&lt;br /&gt;
با آنها باشد» وبه مسلمانان بانک زدند و آنها راخشمکین کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کو ید: صاف‌بن سید با نعمان بود وجزو سواران وی بود. مسلمانان همگی&lt;br /&gt;
سویآنها رفتند و گفتند: «پیش از آنکه ازهم جدا شویم با آنها جنگ می کنیم.» که&lt;br /&gt;
هنوز ابوموسی حرکت نکرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صاف خشمکین به درشوش آمد و آنرا با پای خویش بسزد و گفت: «بضار&lt;br /&gt;
باز شو» وز نجیرها ببرید و کلو نها بشکست‌ودرها بگشود که‌مسلمانان‌در آمدند ومشر کان&lt;br /&gt;
تسلیم شدند و بانگگ صلح! صلح! زدند ودست بداشتند. مسلمانان از آن پس که به&lt;br /&gt;
جنک وارد شهر شده بودند پذیرفتند اما آ نچه راپیش از صلح گسرفته بودند تقسیم&lt;br /&gt;
کردند آنگاه جدا شدند ونعمان بامردم کوفه از اهواز رو ان شد ودرماه فرودآمد&lt;br /&gt;
وابوسبره» مقترب را فرستاد که با زر درمقابل جندی شاپور فرود آمد. نعمان درماه&lt;br /&gt;
بماند تا مردم کوفه باز آمدند و آنها را به نهاوند برد وچون فتح رخ داد صاف به&lt;br /&gt;
مدینه باز آمد و همانجا ببود وهم‌زر به مدینه بمرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عطیه به‌نقل از کسی که در فتح شوش حضور داشته بودگوید: به ابی‌سبره&lt;br /&gt;
کفتند: «این پیکر دانیال پیمبر است که دراین شهر است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو سیر ه کفت ؛ «ما را باآن جک سر پنک وا وفد نت[ فا واگذاشت 2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹:۸ ترجمه تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس سب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عطیه گوید: دانیال از پس بخت نصر درسواحل ایران بود وچون مر گش&lt;br /&gt;
دررسید و از مردم اطراف خویش کس را براسلام ندید کتاب خدا را از منکران و&lt;br /&gt;
ناپاوران دریغ داشت و آنرا به حدای خویش سبرد وبه پسر خسودگفت: «سوی&lt;br /&gt;
ساحل دربا شر واین کتاب را در آن انداز»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: «کتاب را بگرفت وحیفش آمد و بمقدار رفت و باز گشت» غایب ماند&lt;br /&gt;
و گفت: رانداختم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «وقتی فرو رفت دریا چه‌شد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «چیزی ندیدم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانیال به خشم آمد و گفت: «بخدا آنچه‌راگفته‌امانجام نداده‌ای»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسر از پیش‌وی برفت وهمانند باراول عمل کرد وباز آمد و گفت: «انداختم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «وقتی کتاب فرورفت دریا را چگونه دبدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «موح زد ومتلاطم شد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانیال سخت‌تسر ازبار پیش خشم آورد و گفت: «بخدا هنوز آنچه را گفته‌ام&lt;br /&gt;
انجام نداده‌ای)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه به پسر تا کید کرد که بارسوم کتاب را به‌دریا افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسر به ساحل دریا رفت و کتاب را به دربا افکند که دریبا بشکافت وزمین&lt;br /&gt;
نمایان شد و بشکافت و نوری بر آمد و کتاب در نور فرو رفت؛ آنگاه زمین&lt;br /&gt;
بسته شد و آب به‌هم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون بار سوم پسر پیش دانیال آمد از او پرسید و خبر را باوی بگفت که&lt;br /&gt;
گفت: «اکنون سخن راست آوردی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانيال در شوش بمرد و مردم به بسرکت پیکر او باران می‌خواستند چون&lt;br /&gt;
مسلمانان‌شوش ر ابکشودندپیکرر اپیش آنها آوردنداما به‌دست‌مردم‌باقی‌نهادند وچون&lt;br /&gt;
ابو سب از آنجا فنو ی چند شا ور ژف. .۲ وم آدرشو 7۵ اقامتگودفت 4 در نار و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۹۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکر به‌عمر نو شت. عمر نوشت‌ودستور داد که آثر | خالك کند. پس مسلمانان پیکر را&lt;br /&gt;
کفن کردند و به‌حاك کردند.&lt;br /&gt;
ابوموسی به عمر نوشت انگشتری با پیکر بود که پیش ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درهمین سال» یعنی سال هفدهم مسلمانان با مردم جندیشاپور صلح کرد ند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>