<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D8%B5</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:سخن از فتح حمص - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D8%B5"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D8%B5&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T20:02:30Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D8%B5&amp;diff=54&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سیف در کتابی که در باره ابی‌عثماف دارد کو بد: وقتی هرقفل از کشتار مردم مرج خبر یافت» امیرحمص را فرمان داد که ح رک تکند وسوی حمص رود و گفت:  �جلد پنجم ۱۷۷۷  « شنیده‌ام که غذای عربان گوشت شتر است و نوشیدنیشان شیر شتر » اکنون زمستان است» فقط در روز...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D8%B5&amp;diff=54&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T11:57:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سیف در کتابی که در باره ابی‌عثماف دارد کو بد: وقتی هرقفل از کشتار مردم مرج خبر یافت» امیرحمص را فرمان داد که ح رک تکند وسوی حمص رود و گفت:  �جلد پنجم ۱۷۷۷  « شنیده‌ام که غذای عربان گوشت شتر است و نوشیدنیشان شیر شتر » اکنون زمستان است» فقط در روز...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سیف در کتابی که در باره ابی‌عثماف دارد کو بد: وقتی هرقفل از کشتار مردم&lt;br /&gt;
مرج خبر یافت» امیرحمص را فرمان داد که ح رک تکند وسوی حمص رود و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« شنیده‌ام که غذای عربان گوشت شتر است و نوشیدنیشان شیر شتر » اکنون&lt;br /&gt;
زمستان است» فقط در روزهای سرد باآنها بجنگید که تا تابستان یکی از جماعتی&lt;br /&gt;
که بیشتر غذا و نوشیدنیشان جنین است زنده نخواهد ماند. »آنگاه از اردو گاه&lt;br /&gt;
خویش سوی رها رفت وعامل وی حمص را بگرفت. آنگاه ابوعبیده‌بيامد ومقابل&lt;br /&gt;
حمص اردو زد وخالد از پس وی به آهنگث‌حمص آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچنان بود که رومیان در روزهای‌سرد»صبح وشب‌به مسلمانان حمله‌می بردند&lt;br /&gt;
ومسلمانان از سرمای سخت و رومیان از طول محاصره به زحمت بودند » اسا&lt;br /&gt;
مسلمانان پایمردی کردند وهمچنان بماندند وخدا تحملشان داد وفیروزی به تاخیر&lt;br /&gt;
افتاد تا زمستان برفت و رومیان حصاری بودند به این امید که. زمستان مسلمانان را&lt;br /&gt;
دا فان ند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی الزهرای قشیری‌گوید: مردم حمص به‌همدیگر می کفتند: «درحصاربمانید&lt;br /&gt;
که ابنان پا برهنه‌اند وچون سرما بدانها رسید با این خوردنی ونوشیدنی که دارند&lt;br /&gt;
پاهایشان‌ببرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: وچنان بود که وقتی رومیان از جنگ باز می‌رفتند با وجود خوردنی&lt;br /&gt;
و نوشیدنی که داشتند پای بعضی‌شان در پاپوشها می‌افتاد ومسلمانان که پاپوش‌سبك&lt;br /&gt;
داشتند يك انگشتشان آسیب ندیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همینکه زمستان برفت یکی ازپیران قوم با ایشان سخن کرد و گفت که: «با&lt;br /&gt;
مسلمانان صلح کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «چرا صلح کنیم که شاه در قدرت و قوت خویش بجاست ومیان ما&lt;br /&gt;
ومسلمانان حادثه‌ای رخ نداده»وپیر آنها را رها کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن یکی دیگر از آنها سخن کرد و گفت: «زمستان برفت وامیدنماند.&lt;br /&gt;
در انتظار جیستید1)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند : «انتظار می‌بریم برءا.م یهرسام بیاید که در زمستان نیست وتابستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اریت جضان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۷۷۸ ترجمهةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که شما را بجنگ بگیرند . رای مرا به دلخواه بیذیرید پیش از آنکه به ضرورت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاداش داد ومردم حمص را دچار زلزله کرد وجنان بودکه مسلمانان به آ نها حمسله&lt;br /&gt;
کردند وتکبیر گفتند که رومیان در شهر دچار زلسزله‌شدند ودیسوارها فرورب‌ختو&lt;br /&gt;
هراسان پیش سران وصاحبنظران حویش رفتند که از پیش رای ب‌صلح داشته بودند&lt;br /&gt;
اما آنها پاسخ‌ندادند وقوم‌را تحقیر کردند. آنگاه مسلمانان‌تکبیردیگر گفتند وخانه‌های&lt;br /&gt;
بسیار در شهر فروریخت وباز قوم هراسان پیش سران وصاحبنظران خویش رفتند&lt;br /&gt;
و گفتند: «مگر عذاب خدا را نمی‌بینید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «شما باید تقاضای صلح کنید. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوم از بالای حصار ندا دادند: صلحاصلح!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمانان ازماجرا خبر نداشتند و پذیرفتند و بویک‌نیمه‌خانه‌هاشان صلح کردند&lt;br /&gt;
بشرط آنکه املالك و بناهای رومیان‌را رها کنند و در آنجا منزل‌نگیرند و به خودشان&lt;br /&gt;
و اگذارند» بعضی‌شان به ترتیب‌صلح دمشق‌صلح کردند که يك‌دینار بدهند وغله‌ای از&lt;br /&gt;
حاصل هرجریب بطور دایم» درگشایش وسختی. بعضی دیگر به اندازه‌توان‌صلح&lt;br /&gt;
کردند که اگر حاصل بیشتر شد بیشتر دهند واگر کمتر شد بکاهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صلح دمشق واردن چنین بود که‌بعضی تعهد چیزی کرده بود ندچه‌در گشایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوعبیده» سمط بن اسود را با بنی‌معاه ده ماشعث بن‌مثناس را با مردم‌سکون‌و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۷۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابسن‌عابس ومقداد را با مردم بلی‌و بلال وخالد وصباح‌بن‌شبیر و ذهیل بن‌عطیه و&lt;br /&gt;
ذوالشمستان را با سباه بفرستادکه در مرکز ولابت مقیم‌شدند و او خود در اردو گاه&lt;br /&gt;
بماند و خبر فتسح را برای عسمر نوشت و خمس ها را همراه عبداللهبن مسعود&lt;br /&gt;
فرستاد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون ابن‌مسعود را فرستاد خبر آمد که هرقل از آب گذشته و سوی جزیره&lt;br /&gt;
رفته ودر رها مقیم شده که‌گامی نهان می‌شود و گاهی نمودار. وقتیابن‌مسعودپیش&lt;br /&gt;
عمر رسید او را پس فرستاد» پس از آن وی را سوی‌کوفه به نزد سعد فرستاد.&lt;br /&gt;
آنگاه به ابوعبیده نوشت در شهر خویش بمان ومردم نیرومند ودلیر از عربان شام&lt;br /&gt;
را بخوان. من نیز ان‌شاء‌اللّه از فرستادن کسانی که كمك توباشند باز نمی‌مانم .&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>