<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B2%D9%84_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:سخن از عزل عمار - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B2%D9%84_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B2%D9%84_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:15:22Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B2%D9%84_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=108&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « که وی امیر نیست ولیاقت این کار ندارد ومردم کوفه بخلاف او برخاستند. پس عمر بدعمار نوشت که بیا و اوبا جمعی از مردم کو فه روان شد و کسانی راهمراه برد که موافق وش می‌دانست. اما در مخالفت وی سخت‌تر از آنها بودند که‌نیامده‌بودند و او بنالید. پدو گفت...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B2%D9%84_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1&amp;diff=108&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T18:19:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « که وی امیر نیست ولیاقت این کار ندارد ومردم کوفه بخلاف او برخاستند. پس عمر بدعمار نوشت که بیا و اوبا جمعی از مردم کو فه روان شد و کسانی راهمراه برد که موافق وش می‌دانست. اما در مخالفت وی سخت‌تر از آنها بودند که‌نیامده‌بودند و او بنالید. پدو گفت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
که وی امیر نیست ولیاقت این کار ندارد ومردم کوفه بخلاف او برخاستند. پس عمر&lt;br /&gt;
بدعمار نوشت که بیا و اوبا جمعی از مردم کو فه روان شد و کسانی راهمراه برد که&lt;br /&gt;
موافق وش می‌دانست. اما در مخالفت وی سخت‌تر از آنها بودند که‌نیامده‌بودند&lt;br /&gt;
و او بنالید. پدو گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای ابو ابقظان نالیدن از چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: « بخدا امارت را نمی‌پسندم و گر فتار آن شده‌ام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعد‌بن‌مسعود تقفی‌عموی مختار وجریر بن عبدالله‌همراه عمار بودند که‌در بارة&lt;br /&gt;
اوسعایت کردند وچیزهایی به عمر گفتند که خوشایند او نبود وعمار را معزول کرد و&lt;br /&gt;
دیگر عامل نکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابیا لعافیل کو بد: به عمار گفتند: «از معزو لی‌غمین شدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بخدا وقتی عاءل شدم خرسند نسشدم اما وقتی مسعزول شدم غمین&lt;br /&gt;
شدم. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبی 5و ند: عمر به‌مر دم کوفه گفت: « کد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ام ناث از دومنز لکاه‌را بهتر میدانید!)&lt;br /&gt;
تریح بسا 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سس تسم سس مسجت ۳۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جه نج ۱۹۹۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقصود کوفه ومداین بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفت : « از شما می‌پرسم اما بررتری یکی را بر دیگری از جهره های شما&lt;br /&gt;
می‌خو انم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جریر گفت: «اين منزلگاه نزديك از همه جای سواد به دشت نزدیکتراست‌و&lt;br /&gt;
منزل دیگٌر پرازبیماری وسختی ومگس شطاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمار گفت :درو غ می گوبی »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر بدو گفت: «تواز اودروغگوتری. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفت: «از امیر تان‌عمارجه‌می‌دانید؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جریر گفت: «بخدا کفایت ولیاقت ندارد وسیاست نمی‌داند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعدبن مسعود گفت: « بخدا نمیداند اورا به کجا کماشته‌ای.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «ای عمار ترابه کجا گماشته‌ام؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «به حیره وسرزمین آن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «شنیده‌ایم که بازر گانان به‌حیره رفت و آمد دارند »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفت: « دیگر کجا؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بربابل وسرزمین آن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «باد آنرا در قر آن شنیده‌ای؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه گفت: « دیگ رکجا ؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «به‌تو گفتیم که نمیداند ا یه کجا فرستاده‌ای»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریت جحضات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۹۴ ترجمة تادیخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عمروی را از کوفه عزل کرد سپس اورا پیش خواندو گفت. «آیا وقتی&lt;br /&gt;
ترا عزل کردم غمین شدی ‏ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بخدا وقتی مرا فرستادی خرسند نشدم» اما وقتی عزلم کردی‌غمیسن&lt;br /&gt;
شدم. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «می‌دانستم عاملی کار تو نیست اما به این آیه عمل کردم که گوبد :&lt;br /&gt;
و نرید اننمن علیا لذین استضعفوا فی‌الارض و نجعلهم المة و نجعلهم ال و ارئین»!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی: می‌خو استیم بر آن کسان که در آن سرزمین زبون بشمار رفته بودندمنت&lt;br /&gt;
نهیم ووارئانشان کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خحلیدبن‌ذفره نمری به نقل از پدرش روایتی چنین دارد با این اضافه که گوید:&lt;br /&gt;
عمربدو گفت: «ای‌عمار ازوقتی که آمده‌ای دربارة شناسایی کسانی که با آنهاسرو کار&lt;br /&gt;
داری به خود می‌بالی؟ بخدا رفتارت ترا به‌بلیه‌ای سخت می کشاند. بخدا اسر&lt;br /&gt;
عمرت در از شود مست می‌شوی وچون مست شدی به زحسمت افتی از خدا مرگ&lt;br /&gt;
بخواه »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه روبه مردم کو فه کرد و گفت: «ای مردم کوفه‌ کی را می‌خو اهید؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفتند : «ابوموسی را)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ابوموسی را از پس عدار سالارکوفه کرد که یکسال آنجا بود وغلامش&lt;br /&gt;
ءلف می‌فروخت. و لیدبن‌عبد شمس شنیده‌بو دکه‌می گفت: «بخدا صحبت هرقومی&lt;br /&gt;
داشتم آنها را مرجح داشتم» بخدا از آنروی شاهدان بصره را تکسذیب نکردم که&lt;br /&gt;
صحبت مردم‌بصره داشته بودم » ار صحبت شما نیز داشته باشم با شما نکویی&lt;br /&gt;
کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولید گفت: «زمینهای مارا تواز میان بردی و نباید عامل‌ما باشی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه با تنی چند حر کت کرد که به نزد عمر رفتند و گفتند:« ما ابوموسی‌را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- سوده قصص(۲۸) آیه‌۴ تا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۹۵ ۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «غلامی دارد که بامردم ما دادوستد می کند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عمر او را عزل کرد و به بصره گماشت و عمروبن‌سراقه را به‌جزیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر به کسانی از مردم کوفه که برای عزل ابوموسی پیش‌وی آمده بودند گفت:&lt;br /&gt;
«آیا نیرومند سختگیر می‌خواهید یا ضعیف مومن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون جواب قانع کننده ندادند از آنها دورشد و يك طرف مسجد حلوت&lt;br /&gt;
کرد وبخفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مغیر قبن‌شعبه بیامد ومراقب بودتابیدار شد و بدو گفت: «ای‌امیرهومنان&lt;br /&gt;
حادثه‌ای بوده که چنین کرده‌ای . آبا حادثهةً بدی بوده ؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «چه حادثه‌ای بدتر از اینکه صدهزار نفراز سالاری رضایت ندارند و&lt;br /&gt;
سالاری از آنها رضایت ندارد» ودر این‌باب بسیار سخن کر دکلمةٌ صد هزاررا از&lt;br /&gt;
آنرو گفت که وقتی کوفه را طراحی می کردند برای سکونت بکصد هزار جنگاور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «گرفتاری؛ مردم کوفه‌اند که به زحمتم انداخته‌اند»&lt;br /&gt;
آنگاه مشورتی را که با آنها کرده بود تکرار کرد مغیره پاسخ داد: «رضعیف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۹۶ ترجمة تادیخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گماشتن مردی‌ضعیف و مسلمان» با مردی نیرومند وسختگیر چه می‌گو بید؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره گفت: «مسلمان ضعیف اسلامش مربوط به خود اوست وضعف‌وی به&lt;br /&gt;
ضرر تواست اما فیرومد مختگیر سختگیریش مربوط به خود اوست و نیرویش&lt;br /&gt;
به نفع مسلمانان است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «ای مغیره ترا می‌فر ستم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره عامل کوفه بود تا عمر در گذشت واین مدت دوسالو کمی بیشتر بود.&lt;br /&gt;
وقتی مغیره برای رفتن کوفه با عمروداع می کرد» بدو گفت: «ای مغیره؛ باید نیکان&lt;br /&gt;
از تودر امان داشند و بد کار ان‌بیمناك»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر می‌حواست سعد را به عمل مغیره گمارد اما پیش از آنکه اورا بفسرستد&lt;br /&gt;
کشته شد وسفارش اوراکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روش عمرجنان بود که عاملان وش را وادار می کرد در مر اسم‌حج‌حضور&lt;br /&gt;
یابند که از رعیت دورمانند و مردم شاکی فرصتی داشته باشندکه شکایتهای عویش&lt;br /&gt;
را به او برسانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سال بکفتةٌ بعضی‌ها احنف‌بن‌قیس به غزای خر اسان رفت وبا بزدگرد&lt;br /&gt;
جنگ کرد اما مطابق روایت سیف رفتن احنف به حراسان به‌سال هیجدهم‌هجرت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبود ۰&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>