<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:سخن از این روایت - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:17:37Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=100&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سجن‌از این دوابت  گوید: عمربن عطاب با هرمزان مشورت کرد و گفت: «رای توچیست؟ از فارس آغاز کنم با آذر بیجان با اصفهان؟)  هرمز ان گفت: «فارس و آذر بیجان دوبال است و اصفهان سر» اگریکی از دوبال را قطع کنی بال دیگر بجای باشد اما اگر سررا قطع کنی هردو بال...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=100&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T15:31:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سجن‌از این دوابت  گوید: عمربن عطاب با هرمزان مشورت کرد و گفت: «رای توچیست؟ از فارس آغاز کنم با آذر بیجان با اصفهان؟)  هرمز ان گفت: «فارس و آذر بیجان دوبال است و اصفهان سر» اگریکی از دوبال را قطع کنی بال دیگر بجای باشد اما اگر سررا قطع کنی هردو بال...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سجن‌از این&lt;br /&gt;
دوابت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عمربن عطاب با هرمزان مشورت کرد و گفت: «رای توچیست؟ از&lt;br /&gt;
فارس آغاز کنم با آذر بیجان با اصفهان؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرمز ان گفت: «فارس و آذر بیجان دوبال است و اصفهان سر» اگریکی از&lt;br /&gt;
دوبال را قطع کنی بال دیگر بجای باشد اما اگر سررا قطع کنی هردو بال بیفتد»&lt;br /&gt;
پس از سر آغاز کن» عمربه مسجد رفت» نعمان‌بن‌مقرن نماز می کرد» عمرپهلوی&lt;br /&gt;
اونشست تا نمازحویش را بسربرد و گفت: «می‌خواهم ترا عامل کنم »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «خراجکیر نه»بلکه عامل جنکك»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «عامل جنکث می‌شوی)» و اورا به اصفهان فرستاد و به مردم کوفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیرةین‌شعبه را سوی آنها فرستاد که برفت» به شاهشان که ذوالحاجب نام داشت&lt;br /&gt;
گفتند: «فرستاده عرب بر در است.» واوبا بار ان‌عو یش‌مشورت کرد و گفت: «رای&lt;br /&gt;
شما چیست اورا باشکوه شاهی بپذیرم؟»&lt;br /&gt;
کفتند : «آری»&lt;br /&gt;
پس اوبرتخت نشست وتاج به سرنهاد وشاهزادگان‌با گوشوار وطوق طلا و&lt;br /&gt;
جامه‌های دیبا بدوصف نشستند, آنگاه به مغیره اجازه داد که نیزه وسیر همراه داشت&lt;br /&gt;
وبا نیزه به فرشها می‌زدکه فال‌بدزنند. &amp;lt;م&amp;quot;یهازوی اوراگرفشته بودند وجلوشاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلدپنجم ۱۹۶۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایستاد که با اوسخن کرد و کفت: «شماگروه عربان دچار گرسنگی‌سخت شده‌اید که&lt;br /&gt;
برون آمده‌اید اگر خواهید به شما آذوقه دهیم وسوی دیارتان باز گردید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره سخن کرد وحمد خحداگفت وثنای وی به زبان آورد آنگاه‌گفت: « ما&lt;br /&gt;
گروه عربلاش ومردار می‌حوردیم» مردم به مامی‌تاختندومابه آ نهانميتاختيم» آنگاه&lt;br /&gt;
حدا عزوجل پیمبری از ما برانگیخت که نسبش از همه معتبرتر بود و به گفتارازهمه&lt;br /&gt;
راستگوتر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس از پیمبر صلی‌اللهءلیه‌وسلم چنانکه باید سخن آورد و گفت: «وی‌چیزها&lt;br /&gt;
بماوعده داد که آنرا چنان یافتیم که‌گفته بود. به ماوعده داد که برشما غالب می‌شویم&lt;br /&gt;
وبرمردم اینجا تسلط می‌یابیم» من شما را در لباس و وضعی می‌بینم که آنها که پشت&lt;br /&gt;
سر منند نم,رو ند تا آثرا بگیرند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره گوید: با خودم گفتم حوبست دست وپایم راجسع کنم ویکباره برجهم&lt;br /&gt;
وبا کافر برتخت بنشینم شاید فال بدزند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: لحظه‌فرصتی یافتم و برجستم و باوی بر تخت بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی‌گوید: اورا بگرفتند و بکو فتندولکد مال کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره گوید: گفتم: «با فرستادگان چنین‌میکنید؟ ما با فرستسادگان شما چنیسن&lt;br /&gt;
نمی نیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه گفت: «اگر خواهید به طرف ما عبور کنید واگر خواهید ما بطرف‌شما&lt;br /&gt;
عبور کنیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: «مابطرف شما عبور م یکنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید : بطرف آنها عبور کردیسم» هرده کس یا پنج کس یا سه کس را به&lt;br /&gt;
زنجیری بسته بودند . مقابل آنها صف بستیسم و به ما تیران‌دازی کردند و آسیب&lt;br /&gt;
زدنك. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره به نعمان گفت: (رخحد. ...مر زد مر دم اسب م سنند حمله آغاز کمن .6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�وباد بوزد وظفر نازل شود »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس از آن‌نعه‌ان گفت: «من پرچم خویش را سه بار به‌جنبش‌می آورم؛»&lt;br /&gt;
در جنبش اول هر کس حاجت بگزارد ووضو کند» در جنبش دوم هکس سلاحو&lt;br /&gt;
پاپوش خویش ببیند و آنرا مر تب کند با جنیش سوم حمله برید و کس به کس&lt;br /&gt;
نبردازد و اگر نعمان کشته شد کس به‌او نپردازد که من‌خدای عزوجل رامی‌خو انم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ومسلمانان را ظفر بخش وفتح نصیب کن »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه پرچم خویش رابار اول به جنبش آورد :آنگاه بار دوم به جنبش&lt;br /&gt;
آورد» آنگاه بار سوم به جنبش آورد وزره بیفکند وحمله برد و نخستین کس بودکه&lt;br /&gt;
از پای در آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معقل‌گوید: سوی وی رفتم اما سو کندش رابه یاد آوردم ونشانی‌براونهادم و&lt;br /&gt;
برفتم و چنان بودکه وقتی کسی را میکشتیم یارانش از مسا منسصرف میشدند .&lt;br /&gt;
ذوالحاجب از استربیفتاد وشکمش پاره شد وخدا آنها را هزیمت کرد . آنگاه سوی&lt;br /&gt;
نعمان رفتم. باقمقمةًآپ ی که‌همراه داشتم‌خالك از چهرة اوبشستم گفت: «کیستی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «معقل‌بن‌بسار »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «حمد خدای. این را برای عمر بنویسید)وجان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: آنگاه مردم پیش اشعث‌بن‌ فیس فر اهم آمدند» ابن‌عمر وابن ز بسرو&lt;br /&gt;
عمرو بن‌معدی کرب و حذیفه‌از آن‌جمله بودند و کس‌پیش کنیزفرز ند آورده‌اوفرستادند&lt;br /&gt;
و کفتند:رآبا جیزی به توسیرده؟ » ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۹۶۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ابنجا جعبه‌ای هست که در آن مکتوبی هست»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون مکتوب را بگرفتند نوشته‌بود: «که اگرنعمان کشته شدفلان واگرفلان&lt;br /&gt;
کشته شد فلان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقدی‌گوید: دراین سال» یعنی سال بیست ویکم» خحالدبن ولید در حمص&lt;br /&gt;
بمرد وعمربن حطاب را وصی خویش کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارشان جنان شد که شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: در همین سال عمربن حطاب عماربن یاسر را عامل کوفه کرد وان&lt;br /&gt;
مسعود را به بیت‌المال آنجا گماشت و عثمان‌بن حنیف‌را به کار مساحت اراضی&lt;br /&gt;
کماشتا: ین از آن مردم کوفه از عمار شکانت آوردند وعماز از عمربن خطاب&lt;br /&gt;
خحو است که از کار معاف شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر جبیربن مطعم را که بیکار بافت عام لکوفه کرد و گفت: «اين را به کس&lt;br /&gt;
مگوی» مغیرةبن شعبه خبردار شد که عمر با جبیرین مطعم به حلوت بوده وپیش&lt;br /&gt;
زن خحود رفت و گفت: «پیش زن جبیربن مطعم‌رو وغدذای سفر به او عرضه کن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو ید: زن برفت وچنان کرد و او ندانستگی کرد. آنگاه گفت «آری» بیار» و&lt;br /&gt;
چون مغیره یقین کرد پیش عمر رفت و گفت: «خدا عاملی را که گماشتی برتو مبارك&lt;br /&gt;
کند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: وک زا عامل کرده‌ام»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغیره گفت که جبیربن مطعم را عامل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «نمی‌دانم چه کنم!» ومغیرقبن شعبه را عامسل کوفه کرد وهمچنان&lt;br /&gt;
برسر این کار بود تا عمر در گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بد: هم دراد سال عب...-..عقاص) عقةین نافم فهر ی را فر ستاد که زو رله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۹۷۰ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
را به صلح گشود ومابین برقه وزویله به‌صلح تسلیم مسلمانان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اسحاق‌گوید: به‌سال بیست ویکم معاو یبن ابی‌سفیان وعمیر بسن سعد&lt;br /&gt;
انصاری درشام به‌غزای دمشق وبشنیه وحسوران وحمص و قنسرین وجزیره رفتند.&lt;br /&gt;
معاویه‌بن ابی‌سفیان عسامل بلقا واردن و فلسطین وسواحل وانطا کیه ومعره مصرین&lt;br /&gt;
و کیلکیه‌بود. درهمین اثنا ابسوهاشم‌بن عتبةبن ربيعة در باره کیلکیه و انطا کیه ومعره&lt;br /&gt;
مصرین صلح کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گو یند: ولادت حسن بصری و عامر شعبی دراین سال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقدی‌گوید: دراین سال عمربن خطاب سالار حج بود وزیدین ثابت را در&lt;br /&gt;
مدینه جانشین کرد. عاملان مکه وطایف ویمن و یمامه وبحرین وشام ومصر وبصره&lt;br /&gt;
همانها بودندکه در سال بیستم بوده بودند. عامل کوفه عمارین‌یاسر بود و کارجنگک&lt;br /&gt;
به اوسپرده بود. بیت‌المال با عبدالله‌بن مسعود بود خراج باعتمان‌بن حنیف بود؛&lt;br /&gt;
و جنانکه گفته ند کار قضا باشریح بود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>