<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%A8%D8%A8_%D9%82%D8%AA%D9%84_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:سبب قتل یزدگرد - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B3%D8%A8%D8%A8_%D9%82%D8%AA%D9%84_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%A8%D8%A8_%D9%82%D8%AA%D9%84_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T17:01:25Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%A8%D8%A8_%D9%82%D8%AA%D9%84_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;diff=165&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از سبب قتل _بز گرد  دربارهٌ سبب قتل وی‌واینکه چگونه بود اختلاف کرده‌اند. ابن اسحاق‌گوید: بزدگرد باگرومی اندك از کرمان به مرو گریخت واز مرزبان آنجا مالی خواست که ندادند و برجان خود بیمناك شدند و کس پیش تر کان فرستادند و برضد وی کمك خو استند...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B3%D8%A8%D8%A8_%D9%82%D8%AA%D9%84_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF&amp;diff=165&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T19:33:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از سبب قتل _بز گرد  دربارهٌ سبب قتل وی‌واینکه چگونه بود اختلاف کرده‌اند. ابن اسحاق‌گوید: بزدگرد باگرومی اندك از کرمان به مرو گریخت واز مرزبان آنجا مالی خواست که ندادند و برجان خود بیمناك شدند و کس پیش تر کان فرستادند و برضد وی کمك خو استند...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سخن از سبب&lt;br /&gt;
قتل _بز گرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربارهٌ سبب قتل وی‌واینکه چگونه بود اختلاف کرده‌اند. ابن اسحاق‌گوید:&lt;br /&gt;
بزدگرد باگرومی اندك از کرمان به مرو گریخت واز مرزبان آنجا مالی خواست که&lt;br /&gt;
ندادند و برجان خود بیمناك شدند و کس پیش تر کان فرستادند و برضد وی کمك&lt;br /&gt;
خو استند که بیامدند وشبانگاه براوتاختند و کسانش را بکشتند ویزدگرد بگریخت‌و&lt;br /&gt;
بر کنار شطمرغاب به خانهٌ مردی رسید که سنگگ آسیا دندانه‌می کرد وشبانگاه به آنجا&lt;br /&gt;
بناه بردکه جون بخفت اورا بکشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هذلی گوید: یزدگرد فراری از کرمان به مرورسید و از مرزبان و مردم آنجا&lt;br /&gt;
مالی خو است که ندادند واز او بیمناك شدند وشبانگاه براوتاختند. از تر کان برضد&lt;br /&gt;
او كمك نخواسته بودند» یارانش را بکشتند و یزدگرد پیاده فرار کرد » کمربند و&lt;br /&gt;
شمشیر و تاج خود را همراه داشت و برلب شطمرغاب به خانهٌ دندانه‌گری رفت&lt;br /&gt;
وچون غافل شد دندانه‌گر اورا بکشت وائائش را برگرفت وپیکرش دا درمرغاب&lt;br /&gt;
افکند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: صبحگاهان مردم مروبدنبال رد او بیامدند و نزديك خانهٌ دندانه گر رد&lt;br /&gt;
راگم کرد ند و اورا بگرفتند ومقرشدکه شاه را کشته و اثاث اورا آورد. پس دندانه گر&lt;br /&gt;
و کسان اورا بکشتند واثات او واثاث یزدگرد را بر گرفتند وپیکر شاه را ازمرغاب&lt;br /&gt;
در آوردند ودر تابوت چوبین نهادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: بکفتة بعضی‌ها وی «| به استخر بردند ودر آغاز سال سی‌ویکم آ نجابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�مخدجند و آنها یا یکیشان را پیش حجاحبن‌یوسف فرستاد که اورا پیش و لیدفرستاد&lt;br /&gt;
وبرای ولید» یزیدبن‌ولید را آورد که ناقص‌بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرداذبه رازی‌گوید: یزدگرد بخراسان آمد » خرزاد مهر برادر رستم با وی&lt;br /&gt;
بود وبه ماهویه مرزبان مرو گفت: «شاه را به تومی‌سپارم». آنگاه سوی عراقرفت.&lt;br /&gt;
یزد گرد در مروبماند وخواست ماهویه را عزل‌کند و اوبه تر کان نامه نوشت و فرار&lt;br /&gt;
یزد گرد و آمدن وی را خبر داد وبا آنها پیمان کرد که برضد وی همدستی کنند و&lt;br /&gt;
راهشان را باز گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ترکان سوی مرو آمدند ویزدگرد با یاران خویش به مقابلهةٌآنها رفت&lt;br /&gt;
وجنگ کرد؛ ماهویه وچابکسواران مرونیز با وی بودند. یزد گرد بسیار کس‌ازترکان&lt;br /&gt;
بکشت» ماهویه بیم کر دکه تر کان هزیمت شوند و با چابکسواران مروبه آنهاپیوست&lt;br /&gt;
که سپاه یزد گرد هزیمت شد و کشتارشان کردند هنگام شب اسب یزد گرد دا پی&lt;br /&gt;
کردند وپیاده فرار کرد وبر لب شطمرغاب به خانه‌ای رسید که آسیایی در آن بود و&lt;br /&gt;
دوشب در آنجا بماند. ماهویه در جستجوی وی بود اما به اودست نیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید صبحگاه روز دوم‌صاحب آسیا به خانةٌ خحویش آمدوچون وضع‌یزد گرد&lt;br /&gt;
را بدیدگفت: «ن و کیستی انسانی با جن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: « انسانم» خوردنی داری؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آری» وبرای‌اوخوردنی آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جحضاتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۱۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیابان پیش یکی از چاب‌کسواران رفست و از او جبزی برای » زمزمه&lt;br /&gt;
تحوااست :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«می‌خو اهی چه کنی؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «مردی پیش منست که هرگز مانند وی ندیده‌ام واین را از من‌خو استه&lt;br /&gt;
است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چابکسوار اورا پیش ماهویه برد که گفت: «این‌یزد گرد است بروید سرش را&lt;br /&gt;
برای من بیارید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موبد بدو گفت: «حق این کار نداری» دانسته‌ای که دین و شاهی به هم پیوسته&lt;br /&gt;
است ویکی‌پی‌دیگری راست نیاید. اگر چنین کنی حرمت بی‌بدل راشکسته‌ای»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسان سخن کردند واين کار رافجیع شمردند. ماهویه به آنها ناسز اگفت و به&lt;br /&gt;
جابکسو اران گفت: «هر که جیزی کفت خونش بریزند.» و گروهی را فرستاد که با&lt;br /&gt;
آسیابان برفتند ودستور داد که یزدگرد را بکشند که برفتند و چون او را بدب‌دند&lt;br /&gt;
کشتن وی را خوش نداشتند و از آن سرباز زدند و به‌آسیابان‌گفتند : «برو او را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکش۰»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرغاب افکند»پس از آن جمعی از اهل مرو بیامدند و آسیابان را کشتند و آسیای&lt;br /&gt;
اورا ویران کردند و اسقف مروبیامدوپیکر یزد گرد را از مرغاب‌در آورد ودرتابوتی&lt;br /&gt;
نهاد وبه استخر برد و به‌گور کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هشام بن‌محمد گوید: پس از جنگ نهاوند که آخرین جنگ پارسیان بود یزد-&lt;br /&gt;
کرد گربخت و به سرزمین اصفهان افتاد» آنجا مردی بود مطیار نام که از دهقانان&lt;br /&gt;
اصفهان بود ووقتی عجمان از جنک عربان وامانده بودند داوطلب‌جنگ‌شدوعجمان&lt;br /&gt;
را بخویشتن خواند و گفت: «اگر.&amp;gt;.شها را به‌دست گرم وشما را به جنگ عر بان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�مس سس هت تست سیم نحص سس سم سس ۳۳۹ من تنس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۱۳۸ ترجمهة تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برم چه خواهم‌داشت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «به برتری تومقر شویم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آنها را ببرد و اندك آسیبی به‌عر بان رسانید که به سبب آن پیش عجمان&lt;br /&gt;
اعتبار یافت وبه‌مقام والا رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون یزدگرد وضع اصفهان را بدید و آنجا فرود آمد یك روز مطیار به&lt;br /&gt;
دیا.ار وی رفت» دربان یزد گرد اورا نگهداشت و گفت: «باش تابرای تواز او اجازه&lt;br /&gt;
بگیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطیار از سر مناعت وحمیت به‌دربان تاخت وبینی اورا بشکست که چرا&lt;br /&gt;
نگاهش داشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دربان» خونین پیش یزدگرد رفت وچون او را بدید حادثه را سخت بزر گ&lt;br /&gt;
گرفت ودر دم برنشست واز اصفهان راهی شد. به او گفتند: «به اقصای مملکت&lt;br /&gt;
خویش رود و آنجا بباش که عربان تا مدتی به‌گرفتاریهای حویش به او نخواهند&lt;br /&gt;
پرداخعت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پزد گرد برفت وروسوی ری داشت وچون به آنجا رسید فرمانروای طبرستان&lt;br /&gt;
بیامد ودیار خوبش را براو عرضه کرد واز محفوظ بودن آن سخن آورد و به‌یزدگرد&lt;br /&gt;
گفت: «اگر اينك دعوت مرا نپذیری و بعد پیش من آیی تسرا نمی‌پذیرم و پناه&lt;br /&gt;
نمی‌دهم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یزد گرد نپذیرفت وبرای او فرمان اسپهبدی نوش ت که از آن پیش درجه‌ای&lt;br /&gt;
پایین تر داشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌ها گفته‌اند که یزد گرد همانوقت به سیستان رفت واز آنجا باهزار کس از&lt;br /&gt;
جایکسو اران به مرو رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌ها گفته‌اند یزد کرد به‌فارس افتاد وچهار سال آنجا ببود آنگاه به‌سرزمین&lt;br /&gt;
کرمان رفت و دو سال یا سه‌سال آنجا ببء « ء دهقان کرمان تقاضا کر د که پیش وی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داریت جصان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سس سص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۲۳۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقامت گیرد ویزدگرد نکرد واز دهقان خواست که‌گرو کانی به او دهدء دهقان کرمان&lt;br /&gt;
کرو کان نداد وپای او راکرفت و کشید واز دیار خویش برون‌کرد از آنجاسوی&lt;br /&gt;
سیستان رفت ودرحدود پنجسالآنجا ببود. آنگاه مصمم شد که به خر اسان رود و&lt;br /&gt;
در آنجا جمع فر اهم کند و به‌مقابله کسانی رود که برمملکت اوغلبه یافته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس یزدگردبا کسان خود سوی مرو رفت» از اولاد دهقانان‌گرو کانها&lt;br /&gt;
همراه داشت واز سران قوم فرخزاد با وی بود. چون به مرو رسید از پادشامان&lt;br /&gt;
برضد عربان كمك خواست ونامه نوشت: به‌فرمانروای چین وشاه فرغانه وشاه‌کابل&lt;br /&gt;
وشاه عزر وشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن وقت دهقان مروماهویه پسر مافنا پسرفید وپدر براز بود. ماهویه ٍ&lt;br /&gt;
خویش براز را بهشهر مرو گماشته بود و کار مرو با او بود. یزدگرد مسی‌خحواست&lt;br /&gt;
وارد شهر شود و آنجا را ببیند و کهندژ را بنگرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهویه به پسر عویش گفته بود که اگر یزد رد خواست به‌شهر در آید دربراو&lt;br /&gt;
نگشاید واز حیله وخیانت یزدگرد بیمش داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که بزد گرد می‌خو است وارد شهر شود برنشست وبه دور شهر بگشت&lt;br /&gt;
وچون به‌یکی از درها رسید و خواست درآید پدر براز به او بانگ زدکه با زکن&lt;br /&gt;
اما در همانحال کمر بند خویش را محکم می کرد واشاره می کردکه بازنکند .&lt;br /&gt;
یکی از باران یزدگرد این را دریافت وبه او گفت واجازه حواست گردن ماهوبه را&lt;br /&gt;
بز ندء گفت: «ا کر چنین کنی کارها برتوراست شود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یزدگردنپذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی‌ها گفته اند که‌یزد گردفرخزاد رابه‌مرو گماشت وبه‌براز گفت کهندژوشهر&lt;br /&gt;
را به‌تصرف وی دهد اما مردم شهر دریغ کردند از آنرو که ماهویه پدر براز بهآنها&lt;br /&gt;
چنین دستور داده بود و گفته بود:« این برای شما شاه نیس ت که فراری وزخمدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�بزد گرد گفت: «چنین نمی کنم و باز می‌کردم» و فرخز اد عصیان کرد و رأی&lt;br /&gt;
او را نیذیرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه بزد کرد سوی براز دهمان مرو رفت ومصمم‌شد دهقانی را ازاو بگیرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اورا دعوت کرد که بياید تا با همدستی یکدبکر بزدکود را بگیرند و بندکنند»&lt;br /&gt;
ویا بکشند یا برسر وی با عربان صلح کنند. قرار کرد که اگر یزدگرد را از سر او&lt;br /&gt;
وا کرد هر روزه هزار درم بدهد واز او خواست که از روی حیله به‌یزد کرد نامه&lt;br /&gt;
نویسد وسیاهیانش را از او دور کند وجمعی از سیاهیان وباران وی را جلب کند&lt;br /&gt;
که بزد گرد ضعیف شود وشو کت وی بشکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت که درنامةٌ خویش به‌آو بنویس که قصد داری باوی برضد دشمنان عرب&lt;br /&gt;
همدلی وباری کنی تا آنها را بر اند و از او بخواه که عنوانی ازعنوانهای صاحبمنصبان&lt;br /&gt;
رابرای تو درنامه بنویسد وبه‌طلا مهر زند وبه او خبر بده که پیش وی نخواهمی&lt;br /&gt;
آمد تا فرعزاد را از حویش دور کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیزكه این مطالب را برای یزدگرد نوشت وچون نامه به‌وی رسید بزرگان&lt;br /&gt;
مرو را پیش خواند وبا آنها مشورت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگان گفت: «رای من اینست که س‌هبب میاه وفرخزاد را ازسود دور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریت جضان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۱۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکنی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پدر براز گهت: «رای من اینست که نیزل را الفت دهی وخو است اورا&lt;br /&gt;
بپذیری»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزدگرد رای او را پذیرفت وسپاه را از حویش جدا کرد وبفرخزاد دستور&lt;br /&gt;
داد سوی بیشهزارهای سرخس رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرخزاد بانگ زد و گریبان درید و گرزی را که پیش‌رو داشت بسرداشت و&lt;br /&gt;
می‌خو است پدر براز را بزند» گفت: «ای شاه کشان» دو شاه را کشتید و دانم که این&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
است برای فرخزاد: تویزدگسرد و کس وفرزند واطرافیان وی را با هرچه همراه&lt;br /&gt;
داشت به‌ماهویه دهقان مرو سپردی ومن این را شهادت می‌دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه‌نیزك به‌محلی‌میان دومرو آمد که حلسدان نام‌داشت وچونیزد گردمصمم&lt;br /&gt;
شد برود و او را ببیند پدر براز بد و گفت پاسلاح به‌دیدار وی نرود که مشکوله شود&lt;br /&gt;
و بگریزد بلکه باساز ووسایل سرگرمی سوی او رود. یزد گرد با کسانی که ماهویه&lt;br /&gt;
گفته بودونام برده بود روان شد وپدر برازبه‌جای ماند. نیزكك یاران ود رابه‌دسته‌ها&lt;br /&gt;
مر تب کرد وچون نزديك همدیگر شدند پیاده به پیشو از یزدگرد رفت. یزدگرد بر&lt;br /&gt;
اسبی بود و بگفت تانیزك بریکی از اسبهای بدكك وی برنشیند واو برنشست وچون&lt;br /&gt;
به میان اردو گاه رسیدند توقف کردند وچنانکه گویند نیزكك بسدوگفت : «یکی از&lt;br /&gt;
دخترانت را به‌زنی به من ده که نیکخواه تو باشم وهمراه با تو بادشمنت بجنگم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزد گرد گفت: «ای‌سگث! با من جسارت م ی کنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیزا او را با شمشیر بزد و یزد گرد بانک بر آورد که نامرد خیانت آورد. و&lt;br /&gt;
اسب بدو انید که‌بگر یزد» یاران نیز شمشیر در یاران او نهادند وبسیار کس بکشتند.&lt;br /&gt;
یزد گرد فراری تاجایی از سرزه&amp;quot;. میو برفت واز اسب فرود آمد و به خحانة آسیابانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۱۵۲ ترجمه‌تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفت وسه‌روز در آنجا ببود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیابان بدو گفت: «ای تیره‌روز بیرون بیا وچیزی بخور که سه روز است&lt;br /&gt;
کرسنه مانده‌ای»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «بی‌زمزمه چیزی نشایدم خورد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچنان بودکه‌یکی از زمزمه گران مرو گندمی آورده بود که آردکند. آسیابان&lt;br /&gt;
بدو گفت: بنزدوی زمزمه کند تاچیزی بخورد وچنان کرد وچون برفت شنید که پدر&lt;br /&gt;
براز از یزد گرد سخن داشت واز وضع وی پرسید وچون وصف یسزدگرد را بگفتند&lt;br /&gt;
به آنها گفت که وی را در خانهةً آسیابانی دیده که مردیست پیچیده موی بادو دسته&lt;br /&gt;
موی به دوطرف سر بادندانهای مرتب با گوشوار و بازو بند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ماهویه یکی از چابکسواران را بفرستاد ودستور داد که اگر به یزدگرد&lt;br /&gt;
دست بافت وی را بازمی خفه کند ودر رودمرو بیفکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرستادگان آسیابان را بدیدند واورا بزدند تا یزدگرد را نشان بدهد اما نشان&lt;br /&gt;
نداد و گفت نمیداند از کدام سو رفته است. وجون حواستند از پیش او بروند&lt;br /&gt;
یکیشان گفت که بری مشك می‌یابم و کوشة جامه‌ای ازدیبا در آب دید و آن را کشید&lt;br /&gt;
ودید که یزدگرداست که از او خواست‌نکشدش ونشانش ندهد و انگشتروبازوبند و&lt;br /&gt;
کمر خود را به او می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن مردگفت: «چهار درم به‌من بده تا ترا رها کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزدگردگفت: «وای تو! انگشتر من از آن تو باشد که قیمت آن به حساب&lt;br /&gt;
نمی آید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آن مرد نبذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزد گردگفت: «به‌من می گفتند که روزی به چهار درم محتاج خواهم شد و&lt;br /&gt;
چون گر به چیز خواهم خورد. اينك معاینه دیدم ودانستم که حق بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه یکی ازدو گو شوار حویش را دآورد وبه پاداش راز داری به آسیاپان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جصان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۵۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد ونزديك وی شدگویی چیزی بااو می‌گفت ومحل خویش را با او بگفت و آن&lt;br /&gt;
مرد یاران خویش را خبر کر که بیامدند ویزدگرد از آنها خسواس ت که نکشندش و&lt;br /&gt;
گفت: «وای شما! در کتابهایمان دیده‌ایم که هر که جرئت قتل پادشاهان کند عدابش&lt;br /&gt;
دراین دنیادچار حریق کند بعلاوة عذاب ی که سوی‌آن می‌رود. مرا نکشید و پیش&lt;br /&gt;
دهقان ببرید یا پیش عربانم فرستید که از شامانی همانند من شرم می کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها زیورش را بگرفتند ووی را در جوالی کردند ومهر زدند آنگاه بازهی&lt;br /&gt;
خفه‌اش کردند ودر رود مروانداختند که آب او را برد تابه دمانهٌ زریق رسید وبه&lt;br /&gt;
چوبی بند شد؛پس از آن اسقف‌مرو بیامد و آنر ابرداشت ودرپارچه‌ای‌مشك آ لود پیچید&lt;br /&gt;
و در تابوتی نهاد وسوی‌پای بابان‌پابین بردکه زیردست »احان‌بود ودرجایی نهادکه&lt;br /&gt;
نشیمنگاه اسقف بود وخاكه بر آن ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدربرازسراغ گوشو ارةمفقود راگرفت‌ویابندة یزدگردرا دستگیر کردوچندان&lt;br /&gt;
بزد که جان داد و آنچه را به‌دست آمده بود پیش خلیفهٌ وقت فرستاد وخلیفه غرامت&lt;br /&gt;
کوشو ارهٌ مفقود را از دهقان گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسان دیگر گفته‌اند: یزدگرد پیش از آنکه عربان آنجا رسند برفت وراه دو&lt;br /&gt;
طبس وقهستان‌گرفت وبا قریب چهار هزارکس به نزديك مرو رسید که از مردم&lt;br /&gt;
خراسان‌جمعی فراهم آرد و به عر بان تازد و با آنها بجنگد. دوسردار بودند که درمرو&lt;br /&gt;
مخالف هم بودند وهمچنه‌ی می کردند یکیشان بر از نام داشت ودیگری سنگان.&lt;br /&gt;
هردو به اطاعت یزدگردآمدند واو در مسرو مقیم شد و براز را خاصةٌ خود کرد و&lt;br /&gt;
سنگان حسد آورد. براز بر ای‌سنگان بلیه می‌خحو است ودل بزدگرد را بااوبد می کرد&lt;br /&gt;
واز او سعابت می کرد چندانکه مصمم شد او را بکشد وعزم خویش را با یکی از&lt;br /&gt;
زنانش که همدست براز بود درمیان نهاد واو زنی را سوی براز فرستاد و بدو خبر&lt;br /&gt;
داد که یزدگرد آهنگ قتل سنگان دارد . قصد یزد گرد فاش شد وسنگان خبر پافت&lt;br /&gt;
و احتیاط خود را بداشت وجمعی + :بهاران براز وسیاهی که همراه یزد گرد بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۱۵۳ ترجمهةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراهم آورد وسوی قصر اقامتگاه بزدگرد رفت. این خبر به براز رسید واز مقابله&lt;br /&gt;
سنگان احتراز کرد که جمع او بسیار بود. یزدگرد نیز از جمع سنگان بیمنال شد و&lt;br /&gt;
ناشناس از قصر برون شد وپیاده سرحویش کرفت که جان بدر برد و نزديك دوفرسخ&lt;br /&gt;
برفت تابه آسیایی رسید و به‌عانه آسیا (1) در آمد وخسته و و اسانده آنجا بنشست و&lt;br /&gt;
صاحب آسیا که وضع ومووزیور والای اورا بدید فرشی بگستر دکه بنشست وغذایی&lt;br /&gt;
بیاورد که بخورد ويك روز وشب آنجا بود. صاحب آسیا ازاو خواست که چیزی&lt;br /&gt;
بدو دهد که کمربند جواهر نشان خود را بدو بخشید اما آسیابان از پذیرفتن آن دریغ&lt;br /&gt;
کرد و گفت: «بجای این کمربند چهار درم مرا بس است‌که باآن غذا عورم و&lt;br /&gt;
بنوشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یزدگردگفت نقره همراه ندارد» صاحبآسیا چرب زبانی کرد تسا بخفت و&lt;br /&gt;
تبری بر گرفت و کله‌اش را بکوفت و اورا بکشت وسرش‌را ببرید وجامه و کمر بنداش&lt;br /&gt;
را بگرفت وجثه‌اش رادر رودی انداعت که آسیا از آب آن مسی گشت» شکم اورا&lt;br /&gt;
بدر ید و جند شاخه‌ازدرختان اطر اف رود را در آن فرو کرد تا پیکر همانجا که در آب&lt;br /&gt;
اند اخته‌بود بما ندو پایین‌ترنرود که شناخته شودو به‌طلب قاتل‌وی وسازو بررگش بر آیند&lt;br /&gt;
وخود او فرار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبرقتل بزدگرد به‌یکی از مردم اهواز رسید که مطران مرو بود وایلیا نام&lt;br /&gt;
داشت و اونصارای اطراف خود را فراهم آورد و گفت: «شاه پارسیان کشته شده. او&lt;br /&gt;
پسر شهریار پسر حسرو بود» شهریار پسر شیرین دیندار بود که حقشناس او بوده‌اید&lt;br /&gt;
و نیکو کاریهایگونه گون وی را با همکیشانش دیده‌اید. این شاه‌بسه نصرانیت حق&lt;br /&gt;
دارد بعلاوه نصاری در ایام شاهی جدش خسرو حرمت بافتند» از جمله اسلافش&lt;br /&gt;
شاهان نکو کار بودند تا آنجا که بعضی‌شان برای نصاری کلیساها ساختند و کاردینشان&lt;br /&gt;
را به کمال بردند» جای آن دارد که برای قتل این شاه به سبب بزر گسواری او و&lt;br /&gt;
باندازه نیکی هایی که اسلافش ومادر.۰ کش شیرین بانصاری کرده‌اند غمکین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�بب -_ __ _ ت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۲۳۵۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشیم.رای من این است که مقبره‌ای برای او بسازم وجثةٌ او را با احترام بیارم و به&lt;br /&gt;
قبر سپارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نصاری کفتند: «ای مسطران! کار ما تابسع کار تو است و همگی موافق رای&lt;br /&gt;
توایم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه مطر ان بگفت تا در مرو»در دل بستان مطرانها» مقبره‌ای بساختند و با&lt;br /&gt;
جمع نصار ای مرو برفت و بیکر یزد گرد را از رود در آورد و کفن کرد ودر تابسوت&lt;br /&gt;
نهاد» همراهان وی تابوت را به دوش برداشتند وسوی مقبره‌ای که برای‌اوساخته&lt;br /&gt;
بودند بردند وبه خاله کردند ودر آن را بیوشانیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت پادشاهی یزد کرد بیست سال بود از آنجمله چهار سال آسوده بود و&lt;br /&gt;
شانزده سال از جنگ عربان و مقابلةٌآنان به زحمت بود. وی آخحرین پادشاه از&lt;br /&gt;
خحاندان اردشیر پسر بابك بود وپنی از آن ملگ برعر بان استوارشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درهمین سال‌یعنی‌سال‌سی‌ویکم عبدالله بن‌عامررسوی خراسان رفت وابرشهر&lt;br /&gt;
وطوس وابیورد ونسا را بکشود وتا سرخس پیش رفت ودر آنجا با مردم مروصلح&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>