<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:روشهای عمر - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:09:54Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;diff=125&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی «  که به دنبال کشندة خوبش رود کشنده بنگرد که آن را کجا می کشد. بخدای کعبه سو کن د که من آنها را به راه می‌برم»  حسن گوید: عمر می‌گفت: «وقتی در مقامی بلشم که مسن از آن در کشا کش باشم و مردم بزحمت» بخداآنرا مقام نبایدگفت تا سرمشق کسان باشم .»  ابویزید...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1&amp;diff=125&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T18:45:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «  که به دنبال کشندة خوبش رود کشنده بنگرد که آن را کجا می کشد. بخدای کعبه سو کن د که من آنها را به راه می‌برم»  حسن گوید: عمر می‌گفت: «وقتی در مقامی بلشم که مسن از آن در کشا کش باشم و مردم بزحمت» بخداآنرا مقام نبایدگفت تا سرمشق کسان باشم .»  ابویزید...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به دنبال کشندة خوبش رود کشنده بنگرد که آن را کجا می کشد. بخدای کعبه&lt;br /&gt;
سو کن د که من آنها را به راه می‌برم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن گوید: عمر می‌گفت: «وقتی در مقامی بلشم که مسن از آن در کشا کش&lt;br /&gt;
باشم و مردم بزحمت» بخداآنرا مقام نبایدگفت تا سرمشق کسان باشم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابویزید مدینی به‌نقل ازیکی از وابستگان عثمان گوید: به ردیف عثمان سوار&lt;br /&gt;
بودم» روزی سخت گرمو پرسموم‌بود»عثما نی‌سوی‌طویلهز کات‌رفت»یکی را دیدم که&lt;br /&gt;
تنبان و جبه‌ای به تن داشت وسر خود را پیچیده بود و شتران را می‌زد و به طویلة&lt;br /&gt;
شترا ز کات می‌زاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان گفت: «پنداری اين کیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون نزديك شدیم دیدیم که عمربن خطاب است. عثمان‌گفت: «بخدا&lt;br /&gt;
نیرومند و امین همین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوبکر عبسی‌گوید: «با عمربن خطاب وعلی‌بن ابی‌طالب به قرق ز کات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۱۰۳۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیچیده بود» شتران ز کات را می‌شمرد و رنگها ودندانهای آنرا می‌نوشت علی با&lt;br /&gt;
عثمان سخن کرد وشنیدم که می گفت: «دخترشعیب در کتاب‌خدا وصف آورده‌گوید:&lt;br /&gt;
ای پدر اورااجیر کن که‌نیرومنداست وامین» آنگاه علی به‌دست‌خود سوی‌عمر اشاره&lt;br /&gt;
کرد و گفت: «نیرومندامین این است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن گو ید: عمر می گفت : «ان‌شاء‌الله اگر زنده باشم یکسال میان رعیت&lt;br /&gt;
سفر می کنم» میدانم که مردم را حاجتهاست که به‌من نمی‌رسد: عاملان به من&lt;br /&gt;
خبر نمی‌دهند» خودشان نیز به‌من دسترس ندارند» سوی شام می‌روم ودو ماه آنجا&lt;br /&gt;
می‌مانم» آنگاه‌سوی جزیره می‌روم ودوماه آنجا می‌مانم» آنگاه سوی مصر می‌روم و&lt;br /&gt;
دوماه آ نجا میمانم» آنگاه سوی‌بحرین می‌روم ودوماه و آنجا مسی‌مانم آنگاه سوی&lt;br /&gt;
کوفه می‌روم ودوماه آنجا می‌مانم آنگاه سوی بصره می‌روم ودوماه آنجا مسی‌مانم&lt;br /&gt;
بخدا این سال خحوشی خواهد بود»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کعب الاحبار گوید: پیش مردی بنام مالك که همسایةٌ عمر بسود منزل کردم و&lt;br /&gt;
گفتم: «چگونه می‌توان پیش امیرممنان رفت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «در وپرده ندارد. نماز می کند ومی‌نشیند وهر که بخواهد بااو سخن&lt;br /&gt;
می کند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلم گوید: عمر مرا بايك دسته از شتران ز کات سوی قرق فرستاد لوازم&lt;br /&gt;
خویش را بریکی از شتران نهادم وچون خواستم ببرم گفت: «شتر ان را سان بده»و&lt;br /&gt;
چنان کردم لو ازم مرا بریکی از شتران زیبا دید و گفت: «بی‌مادر! شتری راگرفته‌ای&lt;br /&gt;
که يك خانو اده مسلمان را توانگر می کند چرا يك شترنوسال شاشو نگرفتی يايك&lt;br /&gt;
ش رکم‌شیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابی | لدهقانه گو ید: به‌عمربن خطاب گفتند: «اینجا مردی از اهل انبار هست که&lt;br /&gt;
در کار دیوان بصیرت دارد جه‌شود ار او را به‌دبیری‌گیری»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریت جهصان|&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�ابوزید گوید: از خاندان خحطاب» خودش را منظور داشت نه کس دیگر را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوعمر ان جونی گوید: عمر به‌ابوموسی نوشت که: «همیشه مردم راسرانی&lt;br /&gt;
هست که حوایج آنها را عرضه می‌دارند» سران مسردم را که پیش توهستندگرامی&lt;br /&gt;
بدار» برای مسلمان ضعیف همینقدر عدالت بس که در کار داوری و تفسیم با وی&lt;br /&gt;
انصاف کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبی گوید: يك عرب بدوی پیش عمر آمد و گفت: «شتر مسن دمل دارد و&lt;br /&gt;
زخمی است» مر کوبی به‌من ده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: بدوی برفت وشعری به‌اين مضمون می‌خواند:&lt;br /&gt;
«ابوحفص عمر بخدا سوکند خورد&lt;br /&gt;
«که شترم نه‌دمل دارده نه زخم&lt;br /&gt;
«خدایا اگر خطاکرده او را ببخش»&lt;br /&gt;
عمر گفت: خدایا مرا ببخش و بدوی را پیش خواند ومر کوب داد.&lt;br /&gt;
محمد گوید: شنیدم یکی که با عمرخو یشاو ندبود از او چیزی خواست.عمربه&lt;br /&gt;
او تعرض کرد و بیرونش کرد.&lt;br /&gt;
گوید: دربارة او با عمر سخن کردند و گفتند: «ای امیر مقمنان! فلانی از تو&lt;br /&gt;
چی زخواست وتعرض کردی وبیرو نش کردی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳ سس مسه اصس ام سا سس مس سم ی ت_ سم تسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۳۰۳۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچنان بود که وقتی عمر عاملی می‌فرستاد جنانکه در روایت‌طارق‌بن شهاب&lt;br /&gt;
آمده می گفت: «بخدا اینان را نمی‌فرستم که مال مردم را بگیرند یاآنها را بزنند.&lt;br /&gt;
هر که امیرش باوی ستم کند جزمن امیری ندارد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معدان‌بن ابی‌طلحه‌گوید: عمربن خطاب» به روز جمعه با مردم سخن کرد و&lt;br /&gt;
گفت: «خدایا ترا برامیران ولایات‌شاهد می‌گیرم که آنهارا فرستادم تا دین و سنت&lt;br /&gt;
پیمبر را به کسان تعلیم دهند وغنیمتشان را عیانشان تقسیم کنند وعدالت کنند واگر&lt;br /&gt;
به‌مشکلی برخوردند به‌من خبر دهند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوحصین گوید : عمر وقتی کسانی را به عاملی می‌فرستاد با آنها برون&lt;br /&gt;
می‌شد بدرقه می کردومی گفت: «شمارابر تن امت محمدصلی الله‌علیه و سلم نگماشته‌ام»&lt;br /&gt;
شما راگماشته‌ام که‌با آنها نماز کنید میانشان‌به‌حق‌قضاوت کنید» شمارابه‌تن آنهاتسلط&lt;br /&gt;
نداده‌ام» عر بان را تازیانه مزنید که‌ذلیل‌شو ند ودور ازوطن‌بسیار نگه‌ندارید که به‌فتنه&lt;br /&gt;
افتند» از آنها غافل نمانید که محرومشان کنید. قر آن را خالص بدارید واز محمد&lt;br /&gt;
صلی الله‌علیه وسلم روایت نکنید» من نیز چون شما عمل می کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوبد: وقتی ازیکی از ال القمگایت نی کین فان 2 با کسی که شکایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳:۴۰ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آری بخدایی که جان عمر را به فرمان دارد از او قصاص میگیرم&lt;br /&gt;
چکونه قصاص نگیرم که پیمبر حدا صلی‌الله علیه وسلم را دیدم که از خویشتن&lt;br /&gt;
قصاص می گرفت» مسلمانان را مزنید که‌ذلیل شوند ودور از وطن‌بسیار نگهدارید که&lt;br /&gt;
به‌فتنه افتند از حقو قشان بازشان مدارید که کافر شو ند ودرباتلاقها مقرشان ندهید که&lt;br /&gt;
تباه شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچنان بود که عمر شخصاً عسسی.می کرد و برمنازل مسلمانان می گذشت و&lt;br /&gt;
از وضع ایشان خبر می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکربن عبدالله مزنی‌گوید: عمربن خطاب به درعبدالرحمان بن عوف آمد و&lt;br /&gt;
در را بزد» زنی‌بیامد ودر رابگشود و گفت: «وارد نشو تا من بروم وبه جای خودم&lt;br /&gt;
بنشینم» عمر وارد نشد تا او بنشست و گفت: «در آی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس عمر وارد شد و گفت: «جیزی هست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن غذایی برای وی‌آوردکه بخورد» عبدالرحمان به نماز بود وعمر بدو&lt;br /&gt;
گفت: «ای مرد مختصرکن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دراین وقت عبدالرحمان سلام نماز بگفت وروبه عمر کرد و گفت: «ای امیر&lt;br /&gt;
موّمنان! دراین وقت‌به‌جه کار آمده‌ای؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:«گروهی بر کنار بازار فرود آمده‌اند و از دزدان مدینه بر آنها بیمنا کم&lt;br /&gt;
بیا برویم از آنها نگهبانی کنیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: برفتند ودر بازار بريك بلندی نشستند و گفتگوهمی کردند در آننحال&lt;br /&gt;
چراغی بدیدند» عمر گفت: «مگرنگفته بودم که پس‌از خواب چراغ روشن نباشد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن برفتند وجمعی را دیدند که به شراب نشسته بودند» عمر گفت:&lt;br /&gt;
«برویم که شناختمش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: صبحگاهان کس پیش او فرستاد و گفت: «فلانی| دوش‌تو ویارانت به&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۲۱:۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «ای امیر مومنان! از کجا دانسته‌ای؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «خودم دیدم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «مگر خدا ترا از تجسس منع نکرده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: «وعمر از او در گذشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بکربن عبدالله مزنی گوید: عمر از روشن نگهداشتن چراغ منح کرده بسود&lt;br /&gt;
به‌سبب آنکه موش فتیله را می کشید وبه سقف خانه می‌افکند و آتش می گرفت که&lt;br /&gt;
در آن روز کار سقف خانه از شاخهٌ خرما بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیدبن اسلم به‌نقل از پدرش‌گوید: باعمربن حطاب سوی حره واقم رفتم »&lt;br /&gt;
چون به‌ضرار رسیدیم آتشی افروخته دیدیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «اسلم! کارو انیست که درشب و سرما مانده به‌طرف آنها رویم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: «دوان برفتیم وچون‌نزديك آنها رسیدیم زنسی بود بافرزندان خویش&lt;br /&gt;
ودیگی بر آتش‌بود و کودکان می‌نالیدند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عم رگفت: «سلام برشما ای صاحبان‌نسور» و نخواست بگوید ای صاحبان&lt;br /&gt;
آتش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن‌گفت: «سلام برتونیزباد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عم رگفت: «پیش بیایم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «به‌نیکی پیش‌آی با بگذر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر نزديك شد و کفت: «قصه شما جیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «درشب وسرما مانده‌ایم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «چرا این کود کان مینالند؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «از گرسنکی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «دراین دیک‌جیست؟)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: ام است که که و کا... ضوبهانهآن ساکت کنم فا به خنه اب رو ند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�کو ید: دوان بیامدیم تا به‌دارالدقیق رسیدیم لنگه‌ای را با يك پاره‌پیه برون&lt;br /&gt;
آورد و گفت: «بردوش من نه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آنر| به دوش می‌برم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاقبت به من گفت: «بی‌مادر! به روز قیامت توگناه مرا به دوش می کشی ؟ »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من لنگه را بردوش وی نهادم که به راه افتاد» من نیز باوی‌براه افتادم ودوان&lt;br /&gt;
برفتیم تا پیش زن رسیدیم و لنگه را پیش وی افکند ومقداری آرد در آورد و گفت:&lt;br /&gt;
«تو بریزومن بهم می‌ز نم»» آ نگاه بنا کرد زیر دی بدمد»‌ریشی بزرگ داشت ودود&lt;br /&gt;
را از لابلای ریش‌اومی‌دیدم. دمید تا دیکك پخته شد وزن آنرا به زمين نهاد عمر&lt;br /&gt;
گفت: «چیزی بیار» وزن سینی‌ای بیاورد وديك را در آن ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «به آنها بخوران» من پهن می کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: چنین کردتا سرر شدند وباقی را پیش زن نهاد و برعساست» من نیز&lt;br /&gt;
برخحاستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن می کفت : «خحدایت پاداش خیر دهاد » تو به خلافت از امیرمومنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شالسته تری»&lt;br /&gt;
عمر می گفت: «سخن نيك‌بگواگر پیش امیرمومنان روی ان‌شاءالله مرا آنجا&lt;br /&gt;
خواهی یافت. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۰۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌او گفتم: «اين کار تونیست» اما جواب نمی‌داد تا و قتی که کود کان به‌بازی‌وخنده&lt;br /&gt;
پرداختند پس از آن بخفتند و آرام شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه عمر برخاست و حمد خدا می‌ کرد و گفت: « اسلم! از گرسنگی&lt;br /&gt;
بیخواب شده بودند ومیگریستند نخواستم بروم تا آنهارا آسوده ببینم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچنان بود که وقتی عمر می‌عواست به اقتضای صلاح مسلمانان به چیسزی&lt;br /&gt;
فرمانشان دهد یا از چیزی منعشان کنداز کسان حویش آغاز می کرد و اندرزمی‌داد»&lt;br /&gt;
تهدید می کرد که خحلاف فرمان وی نکنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالم گوید: وقتی عمر به منبر می‌شد ومردم را از چیزی منع می کرد کسان&lt;br /&gt;
خویش را فراهم می کرد ومی‌گفت: «مردم را از فلان وفلان چیز منع کرده‌ام »&lt;br /&gt;
مردم به شما چنان می‌نگر ند که‌پرنده به گوشت‌نظر دارد. بخدا هر کس ازشمامرتکب&lt;br /&gt;
آن شود عقوبتش‌اورا دوبرابر م ی کنم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوجعر گوید: عمر درباره امل شبهه سختکیر بسود ودر مورد حق‌سخت&lt;br /&gt;
مصر بود تا بگیرد. در باره تکلیف خود ملایم بود تا انجام دهد و نسبت به ضعینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رف و نازك دل بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: « و اقعا چنین گفتند » چندان با آنها ملایمت کرده‌ام که به سبب آن&lt;br /&gt;
از خدا بیمناکم بخدا ترس من از آنها بیش از ترسی است که از من‌دار ند»&lt;br /&gt;
عاصم گوید: عمر یکی راعامل مصر کرد يك روز که بر یکی از راههای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدینه می گذشت شنید که یکی می‌گفت: «خدا را ای عمر» کسی را عام لکرده‌ای&lt;br /&gt;
اه ای ارآ گرم . م تاریت جات رز اه ۸ کج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۲۱۰۴ ترجم‌تار یخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: عمر عامل را حواست وچون بیامد عصا وجبه و گوسفندانی به او&lt;br /&gt;
داد و گفت: «اين گوسفندان را بچر ان که پدرت گوسفند چران بوده است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: نام وی‌عیاض‌بن‌غنم بود. بعد اورا بخواست وسخنی برزبان راندو&lt;br /&gt;
گفت: «اکر بازت برع»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنگاه وی را به عملش باز برد و گفت: «باید تعهد کنی که جامةٌ نازك نبوشی&lt;br /&gt;
وبراسب تر کی‌ننشینی »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن خزیمةبن‌ثابت انصاری گوید: چنان‌بو دکه وقتی‌عمر یکی را عاملمی کرد&lt;br /&gt;
دستوری برای اومی نوشت وجمعی از مهاجران وانصار را شاهد آن می کرد وشرط&lt;br /&gt;
می کر دکه براسب تر.کی ننشیند وغدای حوب نخورد وجامة نازك نپوشد ودربه&lt;br /&gt;
روی محتاجان نبندد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمران‌گوید: وقتی عمر محتاج می‌شد پیش مأمور بیت‌المال می‌رفت‌و ازاو&lt;br /&gt;
قرض می گرفت» بسا می‌شد که عمر تنگدست بود ومأمور بیت‌المال می آمدومطالبه&lt;br /&gt;
م ی کرد واز پی اومی‌رفت وعمر برای رهایی از او حیله می کرد و وقتی مقرریش&lt;br /&gt;
می‌رسید دین خود را می‌پرداخت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابو بر اءبن‌معرور گوید: روزی عمربرون شد وبه منبر رفت وچنان بودکه&lt;br /&gt;
بیماری‌ای داشت. گفته بودند عسل بخورد وظرف عسلی دربیت‌المال بسود »گفت:&lt;br /&gt;
«اگراجازه دهید آنرا برمی‌دارم و گرنه برمن حرام است.»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>