<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B0%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:ذکر احوال مردم سواد - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%B0%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B0%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:14:13Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B0%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF&amp;diff=50&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « ذکر احوال  مردم سواد  قبیصة‌بن جا بر گوید: به روز قادسیه وقتی فتح شد یکی از ما شعری‌گفت و سعد را از اینکه در قصر مانده بود ملامت کرد» شعر وی دردهانها افتاد و به گوش رسیدو گفت: «خدایا اگر دروغگوست یا این سخن را.به ریا وطلب شهرت کفسته زبان ودست وی...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%B0%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF&amp;diff=50&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T11:53:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « ذکر احوال  مردم سواد  قبیصة‌بن جا بر گوید: به روز قادسیه وقتی فتح شد یکی از ما شعری‌گفت و سعد را از اینکه در قصر مانده بود ملامت کرد» شعر وی دردهانها افتاد و به گوش رسیدو گفت: «خدایا اگر دروغگوست یا این سخن را.به ریا وطلب شهرت کفسته زبان ودست وی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
ذکر احوال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم سواد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبیصة‌بن جا بر گوید: به روز قادسیه وقتی فتح شد یکی از ما شعری‌گفت و&lt;br /&gt;
سعد را از اینکه در قصر مانده بود ملامت کرد» شعر وی دردهانها افتاد و به گوش&lt;br /&gt;
رسیدو گفت: «خدایا اگر دروغگوست یا این سخن را.به ریا وطلب شهرت کفسته&lt;br /&gt;
زبان ودست وی را از من‌ببر »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبیصه گوید: بخداگویندة شعر میان دوصف بود که به سبب‌دعای سعدتیری&lt;br /&gt;
بیامد و به زبان وی خورد ويك نیمه تن وی بخشکید ومرگز کلمه‌ای نتوانست گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا به خدا پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون خبر آمد که جنکك به سر رسید» لباس به حود پیچیدیم و قسمتمه های اب بر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیف بن‌عطیه گوید: در جنک قادسیه هيچيك از قبایل عرب بیشتر از بجیله‌و&lt;br /&gt;
نخع زن همراه نداشت. نخعیان هفتصد. زن بی‌شوهر داشتند و بجیله هزار زن‌داشتند&lt;br /&gt;
واینان به هزار کس از قبایل عرب شوهر کردند و آنان به هفتصد کس شوهر کردند.&lt;br /&gt;
نخعیان و بجیلیان را خویشاوند مهاجرال ء. یکفتند آنها در کار انتقال بار و اثاث&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریت جصان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۳۵۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی پر و ا بودند که خالد زمینه را فراهم کرده بود وه‌عئی پس از خالد و اپی‌عبید پس&lt;br /&gt;
از مثنی. ونیز جنگاوران پیش از قادسیه زسنه فر اهم آورده‌بودند و از آن پس‌سختی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند و آنها را حویشاو ند مهاجران می‌نامیدند. در اثنای جنک پیش از فتح‌وپس&lt;br /&gt;
از فتح مهاجر ان آنها را به زنی گرفتند وهفتصد کس از مردم قبایل شوهرشان‌شدندو&lt;br /&gt;
چون‌کارها به سر رفت این سه کس از این‌زن خواستکاری کردند» وی اروی دختر&lt;br /&gt;
عامر هلالی»هلال‌نخع» بودو خواهرش هنیده زن قعقا عبن‌عمروتمیمی بود. اروی&lt;br /&gt;
به‌عواهر حویش گفت: «با شوهر عویش مشورت کن که کدام بسك را منساسب ما&lt;br /&gt;
می‌داند. » و این پس از چنگی بودکه هنوز در قادسیه بودند . قعقا ع گفت آنها را&lt;br /&gt;
در شعر وصف می کنم و تو برای خواهر خویش نظر بده و شعری بدین مضمون&lt;br /&gt;
کفت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« اگر درهم هارا می‌خو اهی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به سماكك انصاری با اين‌فرقد »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شوهر کن»&lt;br /&gt;
«وا گرشجاعت به هنگام جنک می‌خواهی»&lt;br /&gt;
«روسوی بکیر کن»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وهمه‌شان در او ج بزر گیند »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیکو بنگر ید که این سخن دربارةٌ فرداست. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: از عذیب تا عدن ابینو ازابله تاایله عربان در انتظار جنک قادسیه&lt;br /&gt;
بودند وجنان می‌دیدند که ثبات و زو -الش پارسیان و ابسته به آنست ودر هر ک‌جا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۳۵۸ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش فرا داشته بودندبه بینندسرانجام آن‌چه میشودتاآ نجا که‌یکی کاری در پیش‌داشت&lt;br /&gt;
ومی گفت: «صبر کنیم ببینیم کار قادسیه‌چه‌می‌شود؟» و چون‌جنگك‌قادسیه ر خ‌دادجنیان&lt;br /&gt;
برفتند وخبر را باکسانی از آدمیان بگفتندوخبر به همه‌جا رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید : شبانگاه زنی که ندانستند کیست بر کوهی در صنعا شعری دربارة&lt;br /&gt;
جنک قادسه خواند وجنگاوران را ستود. مردم یمامه نیزشنیدند که يك رهکذر&lt;br /&gt;
اشعاری در بارةٌ جنک قادسیه زمزمه می کرد ودر همه دبار عرب اشعاری دراین بازه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر نام معاریف نوشت وهمراه سعدبن‌عمیله فزاری برای عمر فرستاد.&lt;br /&gt;
این سخن در روایت ابن‌رفیل‌بن میسور نیز هست» نامه سعدچنین بود :&lt;br /&gt;
« اما بعد از پس جنگی دراز و اضطرابی سخت خدا ما را»&lt;br /&gt;
« برپارسیان‌فیروزی داد و روشهابی را که اسلافشان داشته بودند از آنها »&lt;br /&gt;
« بگرفت: با جمعی به تلاقی‌مسلمانان آمده بودند که کس به شکسوه آن»&lt;br /&gt;
«ندیده بود» اما سودشان نداد وخدا شکوه آنها را بگرفت و به مسلمانان»&lt;br /&gt;
«داد ومسلمانان‌پارسیان را بررودها ودل بیشه‌ها ودره‌ها تعقیب کردند. از»&lt;br /&gt;
«مسلمانان سعدبن‌عبید قاری و فلانو فلان»و کسانی که نمی‌دانیم وخدا بهتر»&lt;br /&gt;
«داند» کشته شدند که هنگام شب قر آن همی خواندند وسران قوم بودند»&lt;br /&gt;
« و شیران همانندشان نبود و آنها که رفته‌اند بر آنها که مانده‌اند جز به »&lt;br /&gt;
«شهادت برتری ندارند که شهادت بر اینان مقرر نشده بود.»&lt;br /&gt;
مجالد بن‌سعید گوید: وقتی عمر از آمدن رستم به قادسیه خبر یافت ازصبحدم&lt;br /&gt;
تا نیمروز از کاروانیان دربارةٌ مردم قادسیه خبر می‌جست آنگاه به خانهةٌ حویش&lt;br /&gt;
می‌رفت .&lt;br /&gt;
کوید: وچون بشارت آور را بده گذسی «از کجا؟) واو بگفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلدپنجم ۱۷۵۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر گفت: «ای بندة خدابامن سخن کن »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «خدا دشمن را هزیمت کرد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر باوی پیاده می‌رفت وخبر می‌پرسید ومرد برشتر خویش می‌رفت وعمر&lt;br /&gt;
را نمی‌شناخت تا وقتی به مدینه در آمد و کسان به عمر به عنوان امیرمومنان سلام&lt;br /&gt;
می کردند» گفت: «خدایت بیامرزاد چرا به من نگفتی که امیرمومنانی »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمرمی گفت: «بر ادرم باك نداشته‌باش.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیادگوید: مسلمانان در انتظار وصول مژده وفرمان عمسرء غنایم خسود را&lt;br /&gt;
و ارسی‌می کردند و به‌باقيماندهٌ سباه می‌رسیدند و کارهای خودرا سان می‌دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: مردم عراق از جنگاوران پیشین که در برموه و دمشق حضورداشته&lt;br /&gt;
بودند برای کمك سیاه قادسیه پیوسته آمدند و فردا وپس فردا نیز رسیدند. نخستین&lt;br /&gt;
گروه آنها روز اغواث آمدند وآخرینشان پس فردای فتح رسیدند ... در جمسع&lt;br /&gt;
کمکیان از مردم مراد و همدان و پرا کندگان‌تبایل» کس بود و به عمرنوشتند که&lt;br /&gt;
دربارة آنها چه باید کرد ؟ و اين نامه دوم پس از فتح بسودکه با نذیرین عمرو&lt;br /&gt;
فر ستاده‌شد ..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وچون خبر فتح به‌عمر رسید میان کسان به سخن ایستاد ونامةٌ فتح را خواند&lt;br /&gt;
و گفت : «علاقه دارم که احتیاج را از میان ببرم درصورتی که رفاه همه میسر باشد.&lt;br /&gt;
و گرنه باید در کار معاش همانند یکدیگرشویم تا هر کس چیزی داشته باشد. دوست&lt;br /&gt;
دارم آنچه را در بارٌ شما به‌دل دارم بدانید و آنرا به عمل حواهید دانست. بخدامن&lt;br /&gt;
شاه نیستم که شمارا بندهٌ حویش کنم» بنده خدایم که امانت را به اوسپرده‌اند»اگسر&lt;br /&gt;
آنرا نگیرم وبه‌شما پس دهم ودنباله روباشم ودر خانه‌های حسویش سیروسیر اب&lt;br /&gt;
باشید» نیکروز باشم واگر آنرا عهده کنم و شما را به حانة عویش بکشانم و کناره&lt;br /&gt;
نگیرم که معذورباشم وهمچنان بمانم» تیره روز شوم که‌اند کی خرسند باشم وبسیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت غمکسن باشج .۲۰ یت بسا 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۷۶۰ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: همراه‌انس بن حلیس به‌عمر نوشتند که گروههابی ازمردم‌سو اددعوی‌پیمان&lt;br /&gt;
دار ند وچنانکه‌دانیم‌هیچکس جزمردم‌بانقیا و بسما ومردم الیس‌پابین به‌پیمان‌های پیش از&lt;br /&gt;
قادسیه وفانکرده. مردم‌سو اد ادعا دارند که پارسیان مجبورشان کرده‌اند و فراهمشان&lt;br /&gt;
آورده‌اند اما مخا لفت‌مانکرده‌اند و به‌جنگگ نیامده‌اند. سعدبوسیلةٌ ابوالهیاج اسدی&lt;br /&gt;
نوشت که مردم سواد برفته‌اند و آنها که به پیمان خویش وفا کرده‌اند و بسرضد ما&lt;br /&gt;
بر نخاسته‌اند پیش ما آمده‌اند و ترتیباتی راکه پیش از ما میان‌آنها و مسلمانان بوده&lt;br /&gt;
عمل کرده‌ایم ومی‌گویند که مردم سواد سوی مداین‌رفته‌اند تکلیف آنها را که‌ر فته‌اند&lt;br /&gt;
و آنها که دعوی دارند به اجبار آمده‌اند و گر بخته‌اند وجنگک نکرده‌اند و آنها راکه&lt;br /&gt;
پیمان نگهداشته‌اند یا تسلیم شده‌اند تکلیف همه را معین کن که در سرزمینی وسیع&lt;br /&gt;
افتاده‌ایم وزهین ازمردم خالی شده وشمار ما اندكاست و آنها که‌باما به‌ صلح آ مده اند&lt;br /&gt;
بسیارند وجلب قلوب آنها ماه آ بادی زمین وضعف دشمن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر میان کسان به سخن ایستادو گفت: « هر که به هوس و کناه کار کند نصیب&lt;br /&gt;
وی نابود شود وجز خویشتن رازیان نزند وه رکه به طلب پاداش ی که برای اهسل&lt;br /&gt;
طاعت پیش خداوند هست پیروسنت شود وبه شریعت پای بند باشدوبه راه‌راست&lt;br /&gt;
رود کارش سامان‌گیرد و به نصیب خویش دست یابد زیرا خداو ند عزوجل گوید :&lt;br /&gt;
«ووجدوا ماعملوا حاضرا ولایظلم ربك احدا »۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی : هرچه کرده‌اند حاضر یابندکه پروردگکارت به هیسچ کس ستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگاوران پیش و پیکار جوپان قادسیه به جمع مقابل خود ظفر بافته‌اند و&lt;br /&gt;
مردم آنجا رفته‌اند» و آنها که برپیمان بوده‌اند پیش مسلمانان آمده‌اند» در بارةٌ آنها که&lt;br /&gt;
ادعا دارند به اجبار به جنگشان آورده‌اند و آنها که جنین ادعا ندارند و نمانده‌اند و&lt;br /&gt;
رفته‌اند و آنها که مانده‌اند و ادعابی نکرده‌اند و نرفته‌اند و آنها که تسلیم شده‌اند چه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وا یه ان ۳ ره ۸ 9 تاید بسا ۳5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱/۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رای دارید؟)&lt;br /&gt;
قوم همسخن شدند براینکه رعایت پیمانآنها که مانده‌اند و کاری نکرده‌اند »&lt;br /&gt;
خیر افزای اوست وهر که دعوی کند وراستگو به شمار آید چون‌گروه اول است و&lt;br /&gt;
اگر دروغگوبه شمار آیند پیمانشان لغوشود و صلحشان تجدید شود و آنها که سوی&lt;br /&gt;
پارسیان رفته‌اند مخیرشوند: اگر خواهند به صلح آیند ودرپناه مسلمانان باشندواگر&lt;br /&gt;
خو اهند همچنان بمانند اما اززمینشان بازمانند وبا مسلمانان به جنک باشندو آنها که&lt;br /&gt;
مانده‌اند و تسلیم شده‌اند مخیر شوند یا جزیه بدهند یا بروند » کشاورز نیز چنین&lt;br /&gt;
باشد :&lt;br /&gt;
عمر جواب نام انس بن‌حلیس را چنین نوشت:&lt;br /&gt;
«اما بعد: خداوند جل‌وعلا در هرچیز در بعضی‌موارد تساهلی »&lt;br /&gt;
«آورده بجز در مورد عدالت و تذکار که‌دربارة تذ کار به هیچ‌حال‌تساهل»&lt;br /&gt;
«نیست وجزبه بسیار آن رضایت ندهد» در عدالت نیز دربارهٌ نزديك و »&lt;br /&gt;
«دور ودرسختی وسستی تساهل نیس تکه عدالت اگر چه نرم نمایدبرای»&lt;br /&gt;
«محوستم وازالهٌباطل از ستم قویتر است واگر سخت نمایدبه محو کفر»&lt;br /&gt;
«رساتر است» هر کس از مردم سوادکه برپیمان خویش بمانده و برضد»&lt;br /&gt;
«شما كمك نکرده در پناه شماست وباید جزیه دهد وه رکه دعوی اجبار»&lt;br /&gt;
«دارد اما همراه پارسیان سوی شما نیامده و جنگ نکرده و بجای‌خویش»&lt;br /&gt;
«مانده تصدیتشان نکنید مکر آنکه بخواهید واگرنخواستید پیمانشان را»&lt;br /&gt;
«لغو کنید و آنها را به امانگاهشان برسانید.»&lt;br /&gt;
در بارة نامهٌابوالهیاج چنین جواب نوشت :&lt;br /&gt;
« اما ه رکه بمانده و نرفته و پیمان ندارد» چون اهل پیمان است»&lt;br /&gt;
«که باشما مانده ومخالشت نکرده کشاورزان نیز اگر چنین کرده باشند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۱۷۶۲ ترجمهٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شودء ذمی بمانند واگر تکذیب شوند پیمانشان لغوشود وه که‌بادشمن»&lt;br /&gt;
«کمك کرده و برفته خدا کاروی را با شماگذاشته اکر خو استیددعو تشان»&lt;br /&gt;
«کنید که برای شما در زمینشان کار کنند و در بسناه شما باشند و جزبه »&lt;br /&gt;
«دهند واگر نخواستید هرچه را از آنها به غنیمت گرفته‌اید تقسیم کنید.»&lt;br /&gt;
وقتی نامه عمر به‌سعدبن‌مالك ومسلمانان رسید به آنها که رفته‌بودند وازسواد&lt;br /&gt;
دور شده بودند پیشنهاد کردند که باز کردندوذمی باشند وجزیه دهند و آنها باز آمدند&lt;br /&gt;
وهمانندآنها که برپیمان مانده بودند» ذمی شدند ولی خراح آنها سنگین‌تربودو آنها&lt;br /&gt;
را که دعوی اجبار داشتند و گریخته بودند به‌صف آنها بردند و پیمان دادند و آنها را&lt;br /&gt;
که مانده بودند» و نیز کشاورزان را» به‌صف پیماندار ان‌بردند. امو ال‌خاندان کسریو&lt;br /&gt;
نیز امو ال کسانی راکه با پارسیان رفته بودند و به اسلام یا جزیه گردن ننهاده بودند&lt;br /&gt;
مشمول‌صلح ندانستند وغنیمت مسلمانان شد وبا اموالی که از پیش مصادره‌شده‌بود&lt;br /&gt;
غنیمت کسان شد و باقی سواد مشمول ذمه بود و حراجی که کسری از آذن می کرفته&lt;br /&gt;
بود گرفتند. خراج کسری از سر کسان به نسبت امسوال وداراییشان بود. از جمله&lt;br /&gt;
چیزها که خدا غنیمت مسلمانان کرد اموال خاندان کسری بود و کسانی که با آ نهارفته&lt;br /&gt;
بودند وزن وفرزند ومال کسانی که به کمك آنها جنکیده بودند و اموال آتشکده‌ها و&lt;br /&gt;
بیشه‌ها ومردابها و گذرها ومتعلقات خحاندان کسری .&lt;br /&gt;
اما تقسیم غنیمتی که از اموال کسری بود يا کسانی که همراهشان رفته بودند&lt;br /&gt;
میسر نشد که در همه سواد پرا کنده بود و کسان معتمد و منتخب آنرا برای‌غنیمت&lt;br /&gt;
گیران اداره می کردند وغتیمت گیران درباره همین قسمت سخن داشتندنه همه‌سواد&lt;br /&gt;
و ولانتدار ان‌هنگام تناز ع کسان در کار تقسیم آن تعلل‌می کردند ازایتروغافلان در کار&lt;br /&gt;
اراضی سواد به حطا افتاده‌اند» اگر خردمندان قوم با سبك عقلان که تقسیم اینگونه&lt;br /&gt;
غنایم را می‌خواستند همسخن شده بودند» تقسیم ميشد ولی خردمندان رضا ندادند&lt;br /&gt;
ومتصدیان از رای خردمندان تبعیت کردند » کته سبك عفلان بی‌اثر مساند» علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رحمه‌الله تبز چنین کرد وهمه کسانی که په‌معرض تقاضای تقسیم آن بودند تابع رای&lt;br /&gt;
خردمندان بودند و گفتار سبك عقلان را ندیده گر فتند و گفتند: «مبادا درمیانه احتلاف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتد 0۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد بن‌قیس کو ید: از عامر شعبی پرسیدم: «وضع سواد چیست؟»&lt;br /&gt;
گفت: «به جنک گرفته شد » همه زمینها چنین بسود» بجز قلعه‌ها» ومردمش&lt;br /&gt;
برفتندء آنگاه به‌صلح وذمه دعوت شدند که پذیرفتند و بیامدند وذمی شدند وجزیه&lt;br /&gt;
بر آنها مقررشد و در حمایت مسامانان قرار گرفتند» وروبه چنین بود» پیمبر خدای&lt;br /&gt;
صلی الله‌علیه‌وسلم نیز در دومه چنین کرد واموال خاندان کسری و کسانی که همراه&lt;br /&gt;
آنها رفته بووندغنیمت مسلمانان شد .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهان گوید: خدا سواد را به جنک کشود و همه زمینهای میان آنجا ونهربلخ&lt;br /&gt;
چنین بود» مکر قلعه‌ها؛ صاحباد زمينهابه صلح دعوت شدند و ذمی‌شدند و زمینها به&lt;br /&gt;
آنها تعلق کرفت. اما اموال خاندان کسری و کسانی که پیرو آنها شده بودند چجنین&lt;br /&gt;
نبود وغتیمت مسلمانان شد. زمینهای مسفتوح غنیمست نبود تا تقسیم شود خدای&lt;br /&gt;
عزوجل فرموده: هرچه غنیمت شماشد» یعنی تقسیم کردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسن بن آبی | لحسن گوید: همه سو اد به جنک کر فته شد و کسان را دعوت&lt;br /&gt;
کردند که بیایند وذمی‌شوند و جزیه بدهند آنهانیزپذیرفتند و به حمایست مسلمانان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمدند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانی به جنکك کر فته شد مکر قلعه‌ای بر کوهی وامشال آن. آنگاه کسان را به&lt;br /&gt;
باز کشت خواندند که باز کُشتند وسرانه از آنها پذیرفته شد وذمی شدند . از گرفته ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارو ۱ ۱ ناور ارم تایح بسانت ودب ۳ ک س300 ۱ 2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�م2 ترجمهٌتادیخ‌طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقسیم شود صاحبانش جزیه دادن را بپذیرند به خودشان تعلق دارد » رویه چنین&lt;br /&gt;
بوده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد‌بن‌سیر ین گو بد: همه ولایتها به جنگ گر فته شد مکر بعضی قلعه‌ها که&lt;br /&gt;
پیش از تسلیم پیمان بستند و آنها که اموالشان به جنگ گرفته شده بود دعوت شدند&lt;br /&gt;
که باز آیند وجزیه بدهند وهمةٌ مردم سواد وجبل ذمی شدند درباره غنيمتیان چنین&lt;br /&gt;
عمل می‌شود» عمرومسلمانان در کارسرانه وذمه طبق آخحرین‌عمل پیمبر خد ای‌صلی‌الله&lt;br /&gt;
علیه‌وسلم عمل کرده‌اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجنان شد که بیمبر خحالدینو لید را از تبوك به دومةالجندل فرستاد که آنجارا&lt;br /&gt;
به جنکت گرفت و پادشاه دومه | کیدر بن‌عبدا لملك را اسیر کرد و او را دعوت کرد که&lt;br /&gt;
ذمی‌شود وجزیه بدهد که دیار وی به جنگك‌گرفته شده بود و اسیرشده بود.با دو پسر&lt;br /&gt;
عریض نیز جنین کرد که گرفته شده بودند و کفتندکه سوی وی می آمده‌اند وبا آنها&lt;br /&gt;
قرار حسز به وذمه نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار بحنةبن‌روبه فرمانروای ابله نیز جنین بود. رویه معمسول جون روایست&lt;br /&gt;
خاص نیست وهر که چیزی جزعمل پیشوایان عادل‌ومسلمان روایت کند درو غ آورده&lt;br /&gt;
ومخالفت آنها کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمو ابستة حذیفه کو رد: مهاجران وانصار از مردم سواد که اهل کتاب‌بودند&lt;br /&gt;
زن‌گرفتند اگر برده بودند این را روا نمیدانستند وروانبودکه کنیزان اهل کتاب را&lt;br /&gt;
به زنی بگیرند که خدای تعالی می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۶۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه مالك آن شده‌اید از کنیز ان مومنتان‌گیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ونگفته دختران امل کتاب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعیدبن جبیر گوید: عمربن خطاب از آن پس که حذیفه را فرمانروای مداین&lt;br /&gt;
کرد وزنان مسلمانان بسیار شدند به‌او نوشت: شنیده‌ام زنی ازمردم مداین را که اهل&lt;br /&gt;
کتاب است به زنی گرفته‌ای» طلاقش بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حذیفه به عمرنوشت : چنین نکنم تا به من بگویی حلال است يا حرام و&lt;br /&gt;
مقصودت چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر نوشت: حلال است ولی زنان عجم دل‌انگیز ند و اگربه آنها رو کنیدشما&lt;br /&gt;
را از زان عرب باز دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حذیفه گفت: «هم | کنون.» و آن زن را طلاق داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جابر گوید: با سعد در قادسیه بودیم و زنان‌کتابی را به زنی گرفتیم که زن&lt;br /&gt;
مسلمان بقدر کافی نمی یافتیم و چون باز گشتیم بعضیها طلاقشان دادند و بعضیها&lt;br /&gt;
نگهد اشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعید بن‌جبی رگوید: سواد به جنگك‌گرفته شد و آنها را دعوت کردند که باز&lt;br /&gt;
آیند و جزیه بدهند که پذیرفتند و ذمی‌شدند» مگر اموال خاندان کسری وپیروانشان&lt;br /&gt;
که غنیمت مسلمانان شدوهمین اس تکه مردم کوفه از آن سخن داد ندومطلب‌مجهول&lt;br /&gt;
مانده و پنداشته‌اند که همه سواد جنین بود اما غالب اهل سواد جچنان بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر اهیم بن‌یزید نخعی‌گوید: سواد به جنگ گرفته شد و دعوت شدند که پس&lt;br /&gt;
آیند وهر که پذیرفت جزیه براومقرر شد وذمی‌شد وم رکه نپذیرفت مال وی‌غنیمت&lt;br /&gt;
شد. خریدوفروش چیزی از این غنیمت» از زمینهای سواد؛ مابین جبل تاعذیب و نیز&lt;br /&gt;
زمین جبل روانیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعبی نیز گوید: حرید وفروش چیزی از این غنیمت مابین‌جبل وعذیب روا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�و۱۷۶ ترجمهة تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عامر گوید: زبیروخباب وابن‌مسعود و ابن‌باسر وابن‌هبار در زمان عثمان (از&lt;br /&gt;
زمینهای سواد) تیول گرفتند» اگر عثمان خطا کرد آنها که از وی‌پذیرفته‌اند خطا کار&lt;br /&gt;
ترند وهمینها بودندکه دین خویش را از آنهاگرفته‌ايم. عمر نیز به طلحه و جریربن&lt;br /&gt;
عبدالله ور بیل‌بن‌عمرو تبول داد. دارالفیل را نیز به تبول ابامفزر داد وبه کسان دیگر&lt;br /&gt;
نیز که از آنها تعلیمگرفته‌ایم تبول داد » تیولها بسصورت بخشش از خمس غنیمت&lt;br /&gt;
بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: عمر بوسیله جریر به‌عثمان‌بن‌حنیف نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« اما بعد به جریر بن‌عبدالله تیول بده به اندازهٌ قوتش نه کمتر ونه بشتر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عثمان بن‌حنیف به عمر نوشت که جریر نامه‌ای از تو آور د که به‌اندازه‌قوتش&lt;br /&gt;
به او تیول داده شود ومن نخواستم این را بکار بندم تا از تویپرسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر بدونوشت: جریر راست می‌گسوید » چنین کن ون‌کو کردی که به من&lt;br /&gt;
مراجعه کردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ابوموسی نیز تبول داد» علی‌رحمه‌الله نیز کرد وسیه را به کردوس‌بن&lt;br /&gt;
هانی به‌تیول داد» به‌سویدین‌غفله جعفی نیز تیول داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سو یدبن‌غفله گوید : از علی رحسمه‌الله تبول خواستم . گعت: « بنویس این&lt;br /&gt;
نامه‌ایست که علی زمین‌دادوبه مابین کجا و کجا؛ و آنچه خدا خواهد» تیول‌سوبد&lt;br /&gt;
می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابر اهیم‌بن‌یزید گوید: عمرمی گفت : «وقتی با فومی پیمان می‌کنید خرابی&lt;br /&gt;
سیاهیان را بعهده مکیرید.)ومسلمانان در نامه صلح کسانی که با آنها پیمان‌می کردند&lt;br /&gt;
می‌نوشتند که خرابی سپاهیان به‌عهده مانیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقدی‌گوید : جنگ و فتح‌قادسیه به سال شانزدهم هجرت بود» بعضی مردم&lt;br /&gt;
کوفه‌نیز گفته اندجنکت قادسیه به سال پانزدهم بود ولی بنظر مادرست‌این است که به&lt;br /&gt;
فا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۱۷۶۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدبن اسحاق‌گوید : به سال پانزدهم بود و روایست وی را از پیش&lt;br /&gt;
آورده‌ایم ۱&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>