<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%A8%D9%84%D8%AE</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:خبر صلح بلخ - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%A8%D9%84%D8%AE"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%A8%D9%84%D8%AE&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:09:54Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%A8%D9%84%D8%AE&amp;diff=171&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از خبر صلح بلخ  ایاس بن‌مهلب کو بد: احنف از مرورود سوی بلخ رفت و آنجا را محاصره  بودند بگیرد وخود سوی خوارزم رفت وببود تازمستان براوتاخت وبیار ال‌عویش گفت: «رای شما جیست&quot;» دی و  �۳۱۷۰ ترجمةٌ تادیخ طبری  «وسوی کاری رو که‌توانی کرد.»  (واين شع...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%B5%D9%84%D8%AD_%D8%A8%D9%84%D8%AE&amp;diff=171&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T19:37:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از خبر صلح بلخ  ایاس بن‌مهلب کو بد: احنف از مرورود سوی بلخ رفت و آنجا را محاصره  بودند بگیرد وخود سوی خوارزم رفت وببود تازمستان براوتاخت وبیار ال‌عویش گفت: «رای شما جیست&amp;quot;» دی و  �۳۱۷۰ ترجمةٌ تادیخ طبری  «وسوی کاری رو که‌توانی کرد.»  (واين شع...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سخن از خبر&lt;br /&gt;
صلح بلخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایاس بن‌مهلب کو بد: احنف از مرورود سوی بلخ رفت و آنجا را محاصره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بودند بگیرد وخود سوی خوارزم رفت وببود تازمستان براوتاخت وبیار ال‌عویش&lt;br /&gt;
گفت: «رای شما جیست&amp;quot;» دی و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۱۷۰ ترجمةٌ تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وسوی کاری رو که‌توانی کرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(واين شعری معروف است وجون مثال روان.ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوید: احنف دستور رحیل داد وسوی بلخ باز گشت» عموزاده اوچیزی را&lt;br /&gt;
که برسر آنن صلعح کروه تلو تفه بودبتهنگامیم که وامیواقم وگن رسیده&lt;br /&gt;
بود ومدیه‌ایی از ظروف طلا و نقره ودینار ودرهم وجامه برای وی آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «اين چیزیست که در این روز به حاکم خود می‌دهيم که اورا برسر&lt;br /&gt;
رأفت آریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «اين چه‌روزیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: «مهر کان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «نمی‌دانم این چیست. اما خوش ندارم آنرا رد کنم شاید جزوحقمن&lt;br /&gt;
است؛ آثر | می گیرم وجدا نکه می‌دارم تاببینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن را بکرفت وجون احنف بیامد بدو خبرداد» احنف از مردم درباره&lt;br /&gt;
آن پرسش کرد که همان گفتند که با عموزاده.وی گفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «آنرا پیش امیر می بر م»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس» آن را پیش این‌غامر برد وقصه را باوی بگفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن‌عامر گفت: «ای ابوبحر! آنرابر رگ رکع از آن تست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۴۳۴۸۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «مرا بدان حاجت نیست.»&lt;br /&gt;
گفت: «ای مسمار بردار.»&lt;br /&gt;
حسن گوبد: «قرشی آنرا برداشت» واز آن اوشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داود 5و بد: وفتی احنف پیش ابن‌عامر باز کشت مردم به ابن عامر کفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حر اسان ملامت کرد و گفت: «بهتر بود اینکارر! ازهمانجا که مردم احرام می‌بندنسد&lt;br /&gt;
کرده بودی. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکن‌بن قتاده عرینی گوید: ابن‌عامر» قیس بن‌هیشم را در خراسان جانشیسن&lt;br /&gt;
خو بش کرد و بسال سی‌ودوم از آنجا در آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس قارن‌گروهی بسیار از ناحیه دوطبس و مردم بادغیس و هرات و&lt;br /&gt;
قهستان فر اهم آورد وبا چهل هزار کس بیامد. قیس به عبدالله‌بن‌خازم گفت: «رای‌تو&lt;br /&gt;
جیست؟» گفت: «رای من اینست که ولابت را رها کنی که من امیر آنم ودستورابن-&lt;br /&gt;
عامر پیش من است که اکر در خراسان جنگی بود من امیر آن باشم» ونامه‌ای را که&lt;br /&gt;
ساخته بود در آورد وقیس نخواست با اودر افتد» ولایت را با او گذاشت‌وپیش‌ابن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عامر آمد که اورا ملامت کرد و گفت: «ولایت را در خال جنگ رما کردیو آمدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سس سس مب سا مت سس سس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۷ ترجمة تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: «دستوری از توپیش من آورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما درابن‌عامر گفت: «گفته بودم که‌آنها را در يك ولایت مکذار که بر وی&lt;br /&gt;
بشورد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: ابن‌عازم با چهار هزار کس سوی قارن رفت و بمردم گفت که چربی&lt;br /&gt;
همراه برداشتند وچون نزديك اردوی قارن رسید به مردم گفت هر کدامتان کهنه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پنبه یا پشم هرچه همراه دارید به سر نیزه خودکنید و چربسی» روغن يا روغعن&lt;br /&gt;
زیتون با پیه به آن بمالید .آنگاه برفت و شبانگاه ششصد کس را بعنو ان مقدمه سیاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ومردم دهشت زده که خود را از شبیخون در امان پنداشته بودند در هم افتادند» این&lt;br /&gt;
خازم نزديك شد وشعله‌ها را از چپ وراست نمسودار شد که پیش میآمد و پس&lt;br /&gt;
می‌رفت وبالا وزیر می‌شد و کس را نمی‌دیدند وبه هول افتادند ومقدمه ابن‌خازم با&lt;br /&gt;
آنها بجنک بودند. آنگاه ابن‌خازم بامسلمانان در رسید و قارن کشته شد ودشمن&lt;br /&gt;
هزیمت‌شد که تعقیبشان کردند و چنانکه می‌خواستند کشتار کردند و اسیر بسیار گر فتند.&lt;br /&gt;
بکفتة یکی از پیران بنی‌تمیم ما درصلت‌بن‌حریث از اسیران سپاه قارن بود و نیزمادر&lt;br /&gt;
زیادینر بیع ومادر ابوعبدالله‌عون‌بن‌عون فقیه» از آنها بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلمه کو بد: ابن‌خازم اردو گاه قارن را باهرچه در آن بود بگرفت وخبرفتح&lt;br /&gt;
را برای ابن‌عامر نوش ت که حشنود شد واو را برخحراسان نکهداشت و آنجا ببود تا&lt;br /&gt;
جنگ جمل بسر رفت و به‌بصره آمد ودر جنگ ابن‌حضرمی حضور داشت‌ودرخانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جخضان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�سس سس تس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد پنجم ۳۷۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینست که در مقابل انبوهی که سوی ما آمده‌اند تاب نداری » پیش ابن عامر رو و&lt;br /&gt;
کثرت سپاهی راکه برضد ما فراهم کرده‌اند با وی بگوی. ما دراین قلعه‌ها می‌مانیم&lt;br /&gt;
و وقت می‌گذرانیم تا بیایی و کمك شما برسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس قیس بن‌هیثم روان شد وچون دور رفت» ابن‌خازم دستوری نشان&lt;br /&gt;
داد و گفت: «ابن عامر مرا برحراسان گماشته». وسوی قارن رفت و براو ظفریافت&lt;br /&gt;
و خبر فتح را برای ابن‌عامر نوشت و ابن‌عامر او را در حراسان نگهداشت ومردم&lt;br /&gt;
بصره پیوسته باآن کسان از مردم خراسان که صلح نکرده بودند » غزا می کردند&lt;br /&gt;
و چون باز می گشتند چهار هزار کس عقبدار بجا می‌نهادند و چنین بودند تا فتنه&lt;br /&gt;
رخ داد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>