<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD</id>
	<title>تاریخ طبری:جلد پنجم:خبر این فتوح - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://jomnamag.org/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%3A%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD&amp;action=history"/>
	<updated>2026-05-10T19:09:54Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.40.1</generator>
	<entry>
		<id>http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD&amp;diff=170&amp;oldid=prev</id>
		<title>Admin: صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از خبر ابن فتوح  ابن‌سیزین گوید: ابن‌عامر احنف بن قبس را سوی مروروذ فرستاد که مردم آنجا را محاصره کرد آنها برون شد‌ند وجنکت انداختند و مسلمانان هز یمتشان کردند و سوی قلعه پس‌راندند که‌دربالای‌قلعه گفتند: «ای‌کروه.عربان! شما به‌نز دما...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://jomnamag.org/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%DB%8C:%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85:%D8%AE%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD&amp;diff=170&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2023-10-17T19:36:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی « سخن از خبر ابن فتوح  ابن‌سیزین گوید: ابن‌عامر احنف بن قبس را سوی مروروذ فرستاد که مردم آنجا را محاصره کرد آنها برون شد‌ند وجنکت انداختند و مسلمانان هز یمتشان کردند و سوی قلعه پس‌راندند که‌دربالای‌قلعه گفتند: «ای‌کروه.عربان! شما به‌نز دما...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سخن از خبر&lt;br /&gt;
ابن فتوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن‌سیزین گوید: ابن‌عامر احنف بن قبس را سوی مروروذ فرستاد که مردم آنجا&lt;br /&gt;
را محاصره کرد آنها برون شد‌ند وجنکت انداختند و مسلمانان هز یمتشان کردند و&lt;br /&gt;
سوی قلعه پس‌راندند که‌دربالای‌قلعه گفتند: «ای‌کروه.عربان! شما به‌نز دماجنان‌نبودید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز روید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احنف‌باز کشت وصبحگاهان سوی‌آنها حمله برد آنها نیز برای جنک وی&lt;br /&gt;
آماده شده بودند ویکی از عجمان در آمد که نامه‌ای از شهر با وی بودگفت: «من&lt;br /&gt;
فرستاده‌ام» امانم دهید» امانش دادند ومعلوم شد فرستادة مرزبان مرواست و برادر-&lt;br /&gt;
زاده و ترجمان اوست. نامه مرزبان به احنف بود که نامه را بخواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�ام نز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترجمة تادیخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: نامه چنین بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به سالار سیاه .ما حمد خدائی می‌کنيم که نوبت‌ها به دست&lt;br /&gt;
«اوست هرملکی راکه خو اهد دیگر کند وهر که را خواهد از پی‌زبونی&lt;br /&gt;
«بردارد وه رکه را خواهد از پس والایی فرونهد مسلمانی جد من و&lt;br /&gt;
«بزرگواری وحرمتی که از بار شما دیده بود مرا به صلح ومسالمت شما&lt;br /&gt;
« وامیدارد» خوش آمدید و حوشدل باشید» من شما را به صلح دعسوت&lt;br /&gt;
«می کنم که میان ما صلح باشد وشصت‌هزار درم‌خراج بشما دهم‌و تیولهایی&lt;br /&gt;
«که خسرو شاه شاهان بوقت کشتن ماری که مردم می‌خورد وراه زمينها و&lt;br /&gt;
«رهمکده‌هار | بریده بود بحد پدرم‌داده بودبا مردان‌آن پدست من‌واگذارید&lt;br /&gt;
«وازهیچکس از خاندان من خراج نگیرید ومرزبانی از خاندانم بدیگران&lt;br /&gt;
« انتقال نیابد . اگر اینرا برای من مقسرر کنی سوی تسوآیم اينيك&lt;br /&gt;
« برادرزاده‌ام ماهك را سوی توفرستادم که بر آنچه خواسته‌ام از تو قول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چابکسواران وعجمانی که باویند. درود بر آنکه پیروی هدابت کند و&lt;br /&gt;
«وایمان آرد و پرهیز کار باشد. اما بعد برادرزاده‌ات ماهك پیش من آمد و&lt;br /&gt;
«به نیکخواهی تو کوشید وپیام‌تراآورد ومن آن را با مسلمانانی که بامنند&lt;br /&gt;
«در میان نهادم ومن و آنها درباره آن هم سخنیم و آنجه را خو استه‌ای&lt;br /&gt;
«میپذیریم. پيشنهادکرده بودی که بابت مزدوران و کشاورزان وژمینهای&lt;br /&gt;
«خود شصت‌هزار درم به من وامیر مسلمانان که پس از من آید بدهی بجز&lt;br /&gt;
«زمینهایی که حسرو ستمکر ۰ سیب کشتن ماری که در زمین‌تباهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پتجم ۳۶۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کرده بود وراهها را بریده بود تیول جد پدر تو کرده است» زمین از آن&lt;br /&gt;
«حداست و از آن پیمبراو که بهر کس از بندگان خو یش که خواهد دهد؛&lt;br /&gt;
«بشرطآنکه مسلمانان را یاری‌دهی و اگر خو استند همر اه جابکسو اران ی که&lt;br /&gt;
«پیش‌تواند بادشمتشان جنک کنی مسلمانان نیزترا برضد کسانی که‌بجنکث&lt;br /&gt;
«همکیشان مجاور تو آیند کمك کنند وبراین» مکتوبی از من بتوداده‌شود&lt;br /&gt;
«که پس از من حجت تو باشد و بر تو و هیچکس از خاندانت و&lt;br /&gt;
«خویشاوندانت خراج نباشد. اکر مسلمان شدی وپیرو پیمبر شدی پیش&lt;br /&gt;
«مسلمانان مقرری و حرمت و روزی دارای و برادرشان می‌شوی . ذمسه&lt;br /&gt;
«من وذمه پدرم وذمه مسلمانان و ذمه پدرانشان درگرواین است.»&lt;br /&gt;
«جزءبن معا و ية(یامعا و یةین جزء) سعدی و حمزه بن‌هر ماس و حمیدبن خیار»&lt;br /&gt;
«هر دو ان مازنی» وعباض‌بن‌ورقا اسدی شاهد این‌نامه‌شدند و کیسان و ابسته&lt;br /&gt;
«بنی ثعلبه نوشت بروز یکشنبه ماه حر ام خحدای وسالار سپاه احنف‌بن‌قیس&lt;br /&gt;
«مهر زد و نقش مهر احنف نعبدالله است.&lt;br /&gt;
مصعب بن‌حیان بنقل از برادرش مقاتل‌بن‌حیان‌گوید : ابن‌عامسر با مردم مرو&lt;br /&gt;
صلح کرد و احنف را با چهار هزار کس سوی طخارستان فرستاد که برفت تا درمرو&lt;br /&gt;
روذ به محل قصر احنف رسید ومردم طخارستان ومردم‌گو ز گان و طالقان وفاریاب&lt;br /&gt;
بر ضد اوفر اهم آمدند وسه گروه بودند: سی‌هزار.&lt;br /&gt;
خبر آنها و فر اهم آمد نشان باحنف رسید و باکسان مشورت کر د که اختلاف&lt;br /&gt;
کرد‌ند یکی می گفت : «سوی مرو باز رویم.» یکی می کفت : «سوی ابرشهر باز&lt;br /&gt;
رویسم» یکی می‌گفت: «بمانیم و کمك بخواهیم.» یکی می‌گفت: «مقابله کنیم و&lt;br /&gt;
جنگ کنیم.»&lt;br /&gt;
گو بد: شبانگاه احنف برون شد ودر اردو گاه می‌رفت‌و کفتکوی مردم‌میشنید&lt;br /&gt;
تا برمردم خیمه‌ای‌گذشت که یکی. :۰ هيك آتش می کرد یا خمیر می کرد و گفتکو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�۳۱۶۸ ترجمةٌ تاریخ طبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتند. بکیشان گفت: «رای درست ابنست که صبحگاهان امیرحر کت کند وهر کجا&lt;br /&gt;
شد با قوم تلاقی کند که بیشتر بیمناك شوند و جنک کند.» آنکه بدیک با خمبر&lt;br /&gt;
مشغول بود گفت: «اکرجنین کند خطا کرده وشما نیز بخطا می‌رو بد» مسی گو پید با&lt;br /&gt;
جمع دشمن در صحرا ودر دیارشان رو بروشود وبا تعداد کم با جمع بسیار مقابله&lt;br /&gt;
کند که بيك بورش مارابشکنند. رای درست اینست که میان مرغاب و کوه فرود آید&lt;br /&gt;
ومرغاب را براست خود و کوه‌را بچپ خودشد وازدشمن اگرچه پسیارباشند» بیشتر&lt;br /&gt;
از تعداد پار انش با وی‌رو برو نشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: احنف باز کشت و کفتهٌ اورا پسندیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: پس اردو زد وبماندومردم مرو کس‌فرستادند که‌بکمك وی‌جنک کنند.&lt;br /&gt;
گفت: «من خوش ندارم که از مشر کان کمك گیرم برقراری که داریم‌ودرمیانه&lt;br /&gt;
نهاده‌ایم بمانید: اگرظفريابيم ما برقرار عویش هستیم واگربرما ظفریافتند و بجنگ&lt;br /&gt;
شما آمد ند از خودتان‌دفا ع کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید: هنگام نماز عصر مشرکان هجوم آوردند ومسلمانسان مقابله کردند و&lt;br /&gt;
جنگیدند تا شب در آمد» احنف شعر ابن جوبه اعرجی را به تمثیل می‌خواند بدین&lt;br /&gt;
مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنکه نباید از مرگ هراس کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جوان دلیریست که دنباله ندارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوالاشهب سعدی بنقل از پسدرش گوید : شبانگاهان میان احنف و جع&lt;br /&gt;
مسلمانان با مردم مروروذ و طالقان و فاریاب و گوزگان تلاقی شد و با آنها جنکک&lt;br /&gt;
کرد تا بیشتر شب برفت آنگاه خدا هرز یمتشان کرد و مسلمانان از آنها بکشتند تا&lt;br /&gt;
به رسکن رسیدند که دوازده فرسنگی قصر احنف بود وچنان بود که مرزبان مرو&lt;br /&gt;
روذ چیزی را که بر آن صلح کرده بودند بار نکرده بود تا سند سرانجام کارشان چه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�جلد پنجم ۳۱۶۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوید وچون احنف ظفریافت دو کس را سوی‌مرزبان فرستاد و به آنهادستور&lt;br /&gt;
داد باوی سخن نکنند تا وصول کنند و آنها چنان‌کردند ومرزبان بدانست که ظفر&lt;br /&gt;
یافته‌اند که چجنین می کنند و آنچه را بعهده داشت بار کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفضل ضبی‌به نقل از پدرش گوید: اقر ع‌بن‌حابس سوی کوزگان رفت که&lt;br /&gt;
احنف اورا با يك دسته سوار سوی باقیمانده گروههایی فرستاد که هزیمتشان کرده&lt;br /&gt;
بود. اقر ع با آنها بجنگید ومسلمانان پورش بردند وتنی چند از زبسده سوارانشان&lt;br /&gt;
کشته شد آنگاه خدا مسلمانان را بر آنها ظفر داد که هزیمتشان کردند و کشتار&lt;br /&gt;
کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کثیر بهشلی در این‌باره شعری گفت به این مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آب ابرها قتلگاه جوانان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«که درگوز گان بود سیراب کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نزديك دوقصر روستای حوط&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که دو اقر ع آنجاشان کشانیده بودند)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که قصیده‌ای دراز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین‌سال میان احنف ومردم بلخ صلح‌شد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Admin</name></author>
	</entry>
</feed>